راحیل  , rahil3335

راحیل

 هرگز تسلیم نشوید.معجزه ها هر روز رخ میدهند شاید فردا روز تو باشد
راحیل  , rahil3335

راحیل

مطالب تصاویر 2دوستان 20
cloobid
rahil3335
، 2 سال و 5 ماه و 5 روز
زن 37 ساله مجرد
فوق ديپلم ، کارمند

دوستان

  • زهرا اشتیاق , khorshid_mah_aygun
  • آسمان آبی , art2000
  • سمیه   , somayeh_27
  • ماه بانو  ر , r.mahbanoo
  • مهنوش میلانی , mahnoosh1370
  • خانُمِ کاشانی , seven7777777
  • ستاره   , setare1396
  • یاد  حرم  , yadeharam
  • زیر سایه آقاست ماجده  , saqgha
  • حامد یاسین , hy_computer
  • بابک  , sarzamin__mehr
  • مهرناز تیموری , mahboobeh79
  • یسنا احسانی , hasti306
  • باران باران , baran8692
  • زینب کبری  محب حضرت مهدی عج , all.alone
  • 20 نفر

    morebox img

آلبوم تصاویر

2 تصویر ...

morebox img

رسانه ها

  • کلوب دات کام , recreation
  • رنگارنگ , ranga_rang
  • مـیم مـثل مَـرد , mim.mesle.mard
  • ازدواج و عشق , love_and_marriage
  • سیلور استار , silver_star
  • 356 رسانه

    morebox img


تبلیغات

راحیل  , rahil3335
یک روز صبح سرد در سرمای شدید مونیخ المان
من کودکی 8 ساله بودم لباس هایم هم انقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم.
خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود
منو خواهر و برادر و مادرم زندگی میکردیم.
من برادر بزرگتر بودم.
مادرم از سرطان سینه رنج میبرد
تا اینکه انروز صبح نفس کشیدنش کم شد.
اشک در چشمانش جمع شد.
نمیدانست با ما چه کند.
سه کودک زیر 9 سال که نه پدر دارند نه فامیل.
مادرشان هم، هم اکنون رو به مرگ است.
دم گوشم به من چیزی گفت...
او گفت که :
تو باید از برادرو خواهرت مراقبت کنی....!
من که هشت سال بیشتر نداشت.
قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم.
سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم.
نزدیک ترین درمانگاه به خانه من،
درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند.
رفتم التماسشان کردم.
میخندیدن و میگفتند :
به پدرت بگو بیاید تا یک پزشک با خود ببرد.
آنقدر التماس کردم آنقدر گریه کردم که تمام صورتم قرمز بود اما هیچکس دلش برای من نسوخت.
چند دارو که نمیدانستم چیست از ان جا دزدیدم و دویدم.
آنها هم دنبال من دویدند.
وقتی رسیدم به خانه برادرم و خواهرم گریه میکردند.
دستانم لرزید و برادر کوچک گفت :
مادر نفس نمیکشد آدلف.....!

شل شدم داروها افتاد ارام ارام به سمتش رفتم وقتی صورت نازنینش را لمس کردم انفدر سرد شده بود که دیگر کار از کار گذشته بود...

یهودیان وارد خانه شدند و مرا به زندان کودکان بردند.
انقدر مرا زدند که دیگر خون بالا میاوردم.
وقتی بعد چند روز ازاد شدم دیدم خواهر و برادر کوچکم نزد همسایه ما هست.
همسایه مادرم را خاک کرده بود.
دیگر هیچ چیز برای از دست دادن نداشتم.
کارم شب و روز درس خواند و گدایی کردن بود چه زمستان چه بهار چه...

وقتی رهبر المان شدم اولین جایی را که با خاک یکسان کردم همان درمانگاه مونیخ بود.
سنشان بالا رفته بود و مرا نمیشناختند.
اما هم اکنون من رهبر کشور المان بودم.
التماسم میکردند.
دستور دادم زمین را بکنند و هر 6 نفر را درون چاله با دست و پای بسته بیاندازند و چاله را پر کنند...
تمنا میکردند و میگفتند ما زن و بچه داریم.
آن قدر بالای چاله ی پر شده ماندم تا درون خاک نفسشان بریده شود و این شدو شروع کشتار یهودیان و.....
آدلف هیتلر
خاطرات کودکی نبرد من 1941
ادامه
99
راحیل  , rahil3335
2 هفته پیش
ادامه
کامنت بنویسید...
دنبال یه صیغه ای خوب  , smm32
شنبه 10 تیر ، 21:20
عجب دیالوگی
ادامه
نفس زند , atlaseabr
یکشنبه 21 خرداد ، 00:32
دیالوگ هاش بی نظیرن...
ادامه
مجتبی روشنی , mogtaba95
چهارشنبه 13 مرداد ، 10:05
+
ادامه
راحیل  , rahil3335
سالگرد اسارت احمد متوسلیان است ...

برای آزادی اسرای اسلام از بند رژیم صهیونیستی دعا کنیم ...

ادامه
راحیل  , rahil3335
بهانه 2 هفته پیش
ادامه
راحیل  , rahil3335
ویژه 2 هفته پیش
خسته که میشی
یاد بگیر استراحت کنی

نه اینکه کنار بکشی...!

ادامه