__
لیست دوستان :: 28
لیست کلوبها :: 42
  • نام کلوب :دانشگاه علم و صنعت ایر
    نام انگلیسی : iust
    تاسیس : 28 دی 1383
    100 عضو ، 14 بحث ،

    دانشگاه علم و صنعت ایران IUST

  • نام کلوب :اردیبهشت 1362
    نام انگلیسی : ordebahsht62cloob
    تاسیس : 17 تیر 1384
    79 عضو ، 24 بحث ، 1 آلبوم ، 1 مقاله

    اردیبهشت 1362

  • نام کلوب :دانشگاه علم و صنعت ایر
    نام انگلیسی : elm
    تاسیس : 4 دی 1383
    2734 عضو ، 597 بحث ، 5 آلبوم ، 9 مقاله ، 4 لینک

    دانشگاه علم و صنعت ایران

  • نام کلوب :دانشجویان معماری
    نام انگلیسی : ba_in_architecture
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    2137 عضو ، 712 بحث ، 4 آلبوم ، 3 مقاله ، 2 لینک

    دانشجویان معماری

  • نام کلوب :اسکیس و معماری
    نام انگلیسی : architectursketch
    تاسیس : 8 مهر 1384
    933 عضو ، 164 بحث ، 5 آلبوم ، 11 مقاله

    اسکیس و معماری

  • نام کلوب :معمار كوچولوها
    نام انگلیسی : little_architects
    تاسیس : 7 مرداد 1384
    183 عضو ، 29 بحث ، 9 آلبوم ، 1 لینک

    معمار كوچولوها

اطلاعات علایق برای دوستان مقدور می باشد.
اطلاعات حرفه برای دوستان مقدور می باشد.
اطلاعات شخصی برای دوستان مقدور می باشد.
لیست توصیفنامه ها
19 اردیبهشت 86 - 17:17
axe ghashangi gozashti albate khodet khoshgel tari.
23 فروردین 86 - 17:27
داستان درباره كوهنوردی ست كه می خواست بلندترین قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود،ماجراجو یی اش را آغاز كرد.اما از آنجایی كه آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینكه هوا تاریك تاریك شد. سیاهی شب بر كوهها سایه افكنده بود وكوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود . همه جا تاریك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید . در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت كه پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناكی حس می كرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب وبد زندگی به ذهن او هجوم می آورند. ناگهان درست در لحظه ای كه مرگ خود را نزدیك می دید حس كرد طنابی كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت می كشد میان آسمان و زمین معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینكه فریاد بزند : خدایا كمكم كن ... ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟ - خدایا نجاتم بده - آیا یقین داری كه می توانم تو را نجات دهم ؟ - بله باور دارم كه می توانی - پس طنابی را به كمرت بسته شده قطع كن ... لحظه ای در سكوت سپری شد و كوهنورد تصمیم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد . فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد یخ زده كوهنوردی پیدا شده ... در حالی كه از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محكم چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ... و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبیده اید ؟ آیا میتوانید رهایش كنید ؟ درباره ی تدبیر خدا شك نكنید . هیچ گاه نگوئید او مرا فراموش یا رها كرده است . و به یاد داشته باشید كه او همیشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد .
22 فروردین 86 - 21:44
بی تو، مهتاب‌ شبی، بازاز آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه، محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروریخته در آب شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید، تو به من گفتی: - ” از این عشق حذر كن! لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن، آب، آیینة عشق گذران است، توكه امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كنی، چندی از این شهرسفر كن! با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،نتوانم! روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم ، نه گسستم **** رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نكنی دیگر از آن كوچه گذر هم ... بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
__