لیست کلوبها :: 86در رهگذر باد 5 بهمن 86 - 11:15 |
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد!
من اگر ما نشوم، تنهایم تو اگر ما نشوئ ، -خویشتنی از کجا که من وتو شور یکپارچگی را باز برپا نکنیم.
دشت ها نام تو را میگویند کوه ها شعر مرا می خوانند کوه باید شد و ماند، رود باید شد و رفت،دشت باید شد و خواند.
در من این جلوه اندوه از چیست؟ در تو این قصه پرهیز –که چه؟ در من این شعله عصیان نیاز، در تو دمسردی پائیز-که چه؟
حرف را باید زد! درد را باید گفت! سخن از مهر من و جود تو نیست. سخن از متلاشی شدن دوستی است، و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنائی با شور؟ و جدائی با درد؟ و نشستن در بهت فراموشی- -یا غرق غرور؟!
سینه ام آئینه ای ست، با غباری از غم تو به لبخندی از این آئینه بزدای غبار.
آشیان تهی دست مرا، مرغ دستان تو پرپر می سازد آه مگذار،که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد. آه مگذار که مرغان سپید دستت، دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد.
من چه می گویم ،آه... با تو اکنون چه فراموشی ها، با من انون چه نشستن ها، خاموشی هاست.
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد!
من اگر ما نشوم، تنهایم تو اگر ما نشوئ ، -خویشتنی از کجا که من وتو شور یکپارچگی را باز برپا نکنیم.
دشت ها نام تو را میگویند کوه ها شعر مرا می خوانند کوه باید شد و ماند، رود باید شد و رفت،دشت باید شد و خواند.
در من این جلوه اندوه از چیست؟ در تو این قصه پرهیز –که چه؟ در من این شعله عصیان نیاز، در تو دمسردی پائیز-که چه؟
حرف را باید زد! درد را باید گفت! سخن از مهر من و جود تو نیست. سخن از متلاشی شدن دوستی است، و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنائی با شور؟ و جدائی با درد؟ و نشستن در بهت فراموشی- -یا غرق غرور؟!
سینه ام آئینه ای ست، با غباری از غم تو به لبخندی از این آئینه بزدای غبار.
آشیان تهی دست مرا، مرغ دستان تو پرپر می سازد آه مگذار،که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد. آه مگذار که مرغان سپید دستت، دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد.
من چه می گویم ،آه... با تو اکنون چه فراموشی ها، با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست. حمید مصدق
|
لیست توصیفنامه ها8 اردیبهشت 86 - 16:53 | |
همیشه برای خودت دوستی رو انتخاب کن که دلش اونقدر برزگ باشه که برای جا شدن تو دلش نخوای خودتو کوچیک کنی.
like as I select u,my dear |
22 فروردین 86 - 21:15 | |
سرمه ی خورشید
من مرغ کور جنگل شب بودم
باد غریب ، محرم رازم بود
چون بار شب به روی پرم می ریخت
تنها به خواب مرگ ، نیازم بود
هرگز ز لابلای هزاران برگ
بر من نمی شکفت گل خورشید
هرگز گلابدان بلور ماه
بر من گلاب نور نمی پاشید
من مرغ کور جنگل شب بودم
برق ستارگان شب از من دور
در چشم من که پرده ی ظلمت داشت
فانوس دست رهگذران ، بی نور
من مرغ کور جنگل شب بودم
در قلب من همیشه زمستان بود
رنگ خزان و سایه ی تابستان
در پیش چشم من همه یکسان بود
می سوختم چو هیزم تر در خویش
دودم به چشم بی هنرم می رفت
چون آتش غروب فرو می مرد
تنها ، سرم به زیر پرم می رفت
یک شب که باد ، سم به زمین می کوفت
و ز یال او شراره فرو می ریخت
یک شب که از خروش هزاران رعد
گویی که سنگپاره فرو می ریخت
از لابلای توده ی تاریکی
دستی درون لانه ی من لغزید
وز لرزه ای که در تن من افتاد
بنیاد آشیانه ی من لرزید
یک دم ، فشار گرم سرانگشتش
چون شعله ، بال های مرا سوزاند
تا پنجه اش به روی تنم لغزید
قلب من از تلاش تپیدن ماند
غافل که در سپیده دم این دست
خورشید بود و گرمی آتش بود
با سرمه ای دو چشم مرا وا کرد
این دست را خیال نوازش بود
زان پس . شبان تیره ی بی مهتاب
منقار غم به خک نمالیدم
چون نور آرزو به دلم تابید
در آرزوی صبح ، ننالیدم
این دست گرم ، دست تو بود ای عشق
دست تو بود و آتش جاویدت
من مرغ کور جنگل شب بودم
بینا شدم به سرمه ی خورشدت |
22 فروردین 86 - 12:57 | |
سرمه ی خورشید
من مرغ کور جنگل شب بودم
باد غریب ، محرم رازم بود
چون بار شب به روی پرم می ریخت
تنها به خواب مرگ ، نیازم بود
هرگز ز لابلای هزاران برگ
بر من نمی شکفت گل خورشید
هرگز گلابدان بلور ماه
بر من گلاب نور نمی پاشید
من مرغ کور جنگل شب بودم
برق ستارگان شب از من دور
در چشم من که پرده ی ظلمت داشت
فانوس دست رهگذران ، بی نور
من مرغ کور جنگل شب بودم
در قلب من همیشه زمستان بود
رنگ خزان و سایه ی تابستان
در پیش چشم من همه یکسان بود
می سوختم چو هیزم تر در خویش
دودم به چشم بی هنرم می رفت
چون آتش غروب فرو می مرد
تنها ، سرم به زیر پرم می رفت
یک شب که باد ، سم به زمین می کوفت
و ز یال او شراره فرو می ریخت
یک شب که از خروش هزاران رعد
گویی که سنگپاره فرو می ریخت
از لابلای توده ی تاریکی
دستی درون لانه ی من لغزید
وز لرزه ای که در تن من افتاد
بنیاد آشیانه ی من لرزید
یک دم ، فشار گرم سرانگشتش
چون شعله ، بال های مرا سوزاند
تا پنجه اش به روی تنم لغزید
قلب من از تلاش تپیدن ماند
غافل که در سپیده دم این دست
خورشید بود و گرمی آتش بود
با سرمه ای دو چشم مرا وا کرد
این دست را خیال نوازش بود
زان پس . شبان تیره ی بی مهتاب
منقار غم به خک نمالیدم
چون نور آرزو به دلم تابید
در آرزوی صبح ، ننالیدم
این دست گرم ، دست تو بود ای عشق
دست تو بود و آتش جاویدت
من مرغ کور جنگل شب بودم
بینا شدم به سرمه ی خورشدت
|







