پویا ص , pouya31

پویا ص

 to live is to die
پویا ص , pouya31

پویا ص

مطالب
cloobid
pouya31
، 1 سال و 8 ماه و 20 روز
مرد 33 ساله مجرد
فوق ديپلم ،

رسانه ها

  • کلوب دات کام , recreation
  • 5 رسانه

    morebox img


تبلیغات

پویا ص , pouya31
1 ماه پیش
تو مرا میفهمی.من تو را میخواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است.تو مرا میحوانی.من تو را ناب ترین شعرزمان میدانم و تو هم میدانی تا ابد در دل من میمانی
ادامه
99
کامنت بنویسید...
سروناز از كلوبم , 1363arak
یکشنبه 13 خرداد ، 16:51
لایک
ادامه
پویا ص , pouya31
تختم به سنگ قبر شبیه است
ربطی به مستطیل ندارد!
چیزی نپرس، گوش کن امشب!
کابوس بد، دلیل ندارد

ظرف غذا کپک زده در من
حمّام را نمی روم از خود
تقویم را بکش به عقب تر
من را بمیر قبل تولّد

گاهی سؤال توی سکوتی
گاهی تشنّج است جوابم
تکراری است روزم و روزم
شب را بقرص تا که بخوابم

یادم نرفته... خنده چه شکلی ست؟!
یادم نرفته... سکس چه جوری ست؟!
تقدیر من امید به هیچ است
تقدیر من تحمّل دوری ست

مرده ست از تمامی روحم
حسّ جنون و لذّتِ آنی
من باختم، تو سعی بکن باز!
شاید تو خوب تر بتوانی!

رسوام توی شهر به پوچی
مانند جای بـ ـوسه به گردن
دورم برای وسوسه ی عشق
دیرم برای تجربه کردن

جز خاطرات خوب گذشته
به هیچ چی نیاز ندارم
محکومم از گـ ـناه نکرده
من حقّ اعتراض ندارم

من آن کلاغ زشت و سیاهم
که توی ابرهای سفید است
صدها هزار قصّه پریده
امّا به خانه اش نرسیده ست

بغضم سبک نمی شود اصلا
ربطی به حرف و نامه ندارد
باید که در سکوت بمیرم
این بیت ها ادامه ندارد...

سید مهدی موسوی
ادامه
فرهاد واحدی , farhad710
نوشته فرهاد برای پویا 3 ماه پیش
[https://www.aparat.com/v/NWog5]
بهترین های استاد شجریان...گر ز حال دل خبر داری بگو
ادامه
پویا ص , pouya31
3 ماه پیش
[https://www.aparat.com/v/uLnPj]
On the day the wall came down
They threw the locks onto the ground
And with glasses as high we raised a cry for freedom had arrived

روزی که دیوار فرو ریخت
قفل ها را بر زمین انداختند
و ما جام ها را بلند کردیم ، فریاد سر دادیم ، زیرا آزادی فرا رسیده بود

On the day the wall came down
The Ship of Fools had finally run aground
Promises lit up the night like paper doves in flight

روزی که دیوار فرو ریخت
کشتی دشمنان سرانجام به گل نشسته بود
امید ، شب را روشن میکرد ، همچون کبوتران کاغذی در پرواز

I dreamed you had left my side
No warmth not even pride remained
And even though you needed me
It was clear that I could not do a thing for you

خواب دیدم که ترکم کرده ای
هیچ گرمایی ، حتی غرور هم نمانده بود
گرچه به من نیاز داشتی
روشن بود که برای تو کاری از دستم بر نمیآمد

Now life devalues day by day
As friends and neighbours turn away
And there's a change that, even with regret, cannot be undone

اکنون ، همچنانکه دوستان و همسایگان روی میگردانند
روز به روز زندگی بی ارزش میشود
و تغییری وجود دارد که حتی با اظهار پشیمانی نمیتوان جلویش را گرفت

Now frontiers shift like desert sands
While nations wash their bloodied hands
Of loyalty, of history, in shades of gray

اکنون ، مرزها چون ریگ های بیابان جابه جا میشوند
زمانی است که ملت ها در سایه های خاکستری
دست های خونینشان را از وفاداری ، از تاریخ ، می شویند

I woke to the sound of drums
The music played, the morning sun streamed in
I turned and I looked at you
And all but the bitted residue slipped away slipped away

با صدای طبل ها از این کابوس برخاستم
موسیقی مینواخت و نور آفتاب در اتاقم جاری بود
برگشتم و به تو نگاه کردم
و همه چیز ، همچون دردی تلخ ، لغزید و دور شد.
ادامه
کامنت بنویسید...