لیست دوستان :: 33
لیست کلوبها :: 65آن شب قدری که می گویند اهل خلوت امشب است ... 7 مهر 87 - 17:42 |
سحر 23 رمضان 1 تمام طول روز گذشته را به خواندن کتابی از دکتر شریعتی به نام " زیباترین روح پرستنده " پرداختم ، دید من را به نیایش و دعا ، عشق ، تنهایی کاملا عوض کرد . و حالی خاص به من داد برای شب قدر ... 2 حافظ می خواندم ، شعر های عالی و زیبا ، ولی یک بیت نظرم را خیلی جلب کرد ، هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو کبر و ناز و حاجب و دربان بر این درگاه نیست ... 3 منتظر بودم تا برادرم آماده شود تا به مسجد برویم تا مراسم شب قدر را به جا آوریم ، هرچه انتظار کشیدم نیامد ، تنها راه افتادم ، همین که وارد مسجد شدم ، دعای جوشن کبیر آغاز شد ، خوشحال شدم که چنین لطفی به من شد . الحمدلله 4 بعد از دعا گوشه ای نشسته بودم و در آن شلوغی به خود و خدا فکر می کردم ، ابتدا نماز شب خواندم ، بعد منتظر بودم که مراسم قرآن به سر گرفتن و دیگر مراسم آغاز شود ، کنارم جوانی هم سن و سال خودم نشسته بود ، او هم تنها ... سخن را آغاز کرد که می خواهد قبل از عید فطر به مشهد برود و از الان مرخصی گرفته است ، گفت دلم تنگ است ، تنگِ حرم امام رضا و اینجا مسجد امام رضا ( ع ) ، پنچ سال است مرا نطلبیده ، آمده ام برات زیارتش را بگیرم ... راه های رفتن به مشهد را از من می پرسید و چه زیباست که راهنمای مشهد رفتن کسی باشی ... 5 هنوز مراسم شروع نشده بود که ناله های مردم پرده ی گوش ملایک را پاره کرد ، انگار همه می دانستند امشب قدر است و قدرش را باید دانست ، که آن شب قدری که می گویند اهل خلوت امشبست و چه های هایی می کردند ... 6 شریعتی تعریفی از عشق دارد عشق زاییده ی تنهایی است و تنهایی زاده ی عشق ... و در معنای تنهایی می گوید که تنهایی بی کسی نیست ، جدایی است ... و امشب صدای نی درونمان بود که از جدایی ها شکایت داشت ... 7 مراسم به پایان رسید و همه برای ظهور حضرتش دعا می کنند و زاری ... می خواستم برای آن جوان بخوانم که هر که خواهد گو بیاو هر چه خواهد گو بگو کبر و ناز و حاجب و دربان بر این درگاه نیست ولی رفت ... و من نتوانستم التماس دعایی بگویم و بگویم سلامم را به امام برسان 8 صدای اذان می آید الله اکبر یا علی |
لیست توصیفنامه ها9 شهریور 87 - 07:41 | |
ألا بذکر الله تطمئنّ القلوب |
8 شهریور 87 - 11:30 | |
ای کاش می توانستم ،
یک لحظه می توانستم ،
ای کاش میتوانستم
بر شانه های خود بنشانم این خلق بیشمار را ،،
گرد حباب خاک بگردانم ،،
تا با دوچشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند ...
ای کاش می توانستم..
|
6 آذر 85 - 06:38 | |
ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
دیوانه شو!!! |





















