__
لیست دوستان :: 218
لیست کلوبها :: 13
  • نام کلوب :هنر نویسندگی
    نام انگلیسی : writing
    تاسیس : 12 فروردین 1384
    700 عضو ، 115 بحث ، 2 آلبوم ، 6 مقاله ، 6 لینک

    هنر نویسندگی

  • نام کلوب :خبرنگاران ایران
    نام انگلیسی : iranjournalist
    تاسیس : 28 دی 1383
    331 عضو ، 99 بحث ، 2 آلبوم ، 1 مقاله ، 5 لینک

    خبرنگاران ایران

  • نام کلوب :خبرنگار
    نام انگلیسی : reporter
    تاسیس : 28 دی 1383
    511 عضو ، 214 بحث ،

    خبرنگار

  • نام کلوب :مركز بررسی های دكترین
    نام انگلیسی : dacsb
    تاسیس : 3 شهریور 1385
    115 عضو ، 184 بحث ، 1 آلبوم ، 11 لینک

    مركز بررسی های دكترینال امنیت بدون مرز(اندیشكده ی اعتلای فرهنگی)

  • نام کلوب :روزنامه نگاران
    نام انگلیسی : jornalists
    تاسیس : 31 شهریور 1385
    367 عضو ، 24 بحث ، 6 آلبوم ، 4 لینک ، 1 نظرسنجی

    روزنامه نگاران

  • نام کلوب :عکاسی هنری
    نام انگلیسی : photo
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    3644 عضو ، 27 بحث ، 38 آلبوم ، 71 مقاله ، 16 لینک ، 2 نظرسنجی

    عکاسی هنری

بیا با هم گریه كنیم
22 آذر 85 - 02:38

 


مرد جوون تنها یه گوشه ای قمبرك می زنه و می ره تو فكر.


 


تو ذهنش خودش رو شبیه یه چترباز كه از هواپیما می پره، تو آسمون خاطرات كبودش رها می كنه.


ابرای تیره خاطرهاش كه كنار می ره، كمكم یه پسر لاغرو لوس رو می بینه كه پیژامشو تا سینش بالا كشید و با دماغ آویزون تو محله دستغیب تهرون پرسه می زنه.


پسره لوس بی خیال از دنیا، توغه یه چرخ دوچرخرو با چوب قل می ده و می خنده غافل از اینكه سرعت چرخش توغه زمونه تند تر از دویدن اونه.


خیلی طول نمی كشه كه می فهمه زندگی همش بازی نیست به خیالش زندگی رو قل می ده اما در واقع این زندگی كه آدما رو بازیچه می كنه و قلشون می ده.


به 13 سالگی كه می رسه نعمت "مادر" براش می شه یه خاطره.  .  .


 


اونایی كه گریه می كردن به پسر لوس می گن: مردا گریه نمی كنن.


اونم سعی میكنه، واقعا سعی می كنه تا گریه نكنه. ..


از اون به بعد تو كنج كلبه مردونگیش تنها می شه و با شك به زمونه و آدماش نگاه می كنه.


مثل همه آدما بعضی وقتها كم می یاره و دلش می گیره اما دریغ از یه قطره اشك.


كم كم كه پشت لبش سبز می شه به خودش می گه: باید مردونه تر رفتار كنی.


واسه همین سعی می كنه تا احساسش رو پشت ریش و سیبیل و ابروهای درهم كشیدش غایم كنه.


بعد مادر، پدرش همه كسش بود. ولی هیچ وقت نتونست به باباش بگه چقدر دوسش داره آخه می ترسید بهش بگن لوس.


پدر هم مثل تموم باباهای خونواده های سنتی از بچه هاش رودرواسی داشت.


پدر و پسر كه انگار خجالت میكشیدند همدیگررو بغل كنند سالی یه بار از فرصت عید استفاده می كردند و همدیگرو محكم بغل می كردند.


شاید اگه اون احساس لعنتی خجالت نبود اونا تا همیشه تو آغوش هم می موندند.


یه روز كه پسره داشت می رفت بیرون پدرش صداش می كنه.


پسر از پاییین پله ها چشم می دوزه به چشمهای خسته بابا و چند ثانیه ای تو چشم هم زول می زنند اما حرف نمی زنند.


پدر و پسر زول زدن تو چشمهای هم رو خیلی دوست داشتن چون می تونستن علاقشون رو با نگاه بگن بی واهمه از اینكه كسی بهشون بگه چقدر لوسند.


پسر تو آینه چشم های سبز رنگ بابا خودش رو می بینه اما این بار تو نگاه بابا چیز دیگه ای هم هست كه باعث دلشوره پسر می شه.


ولی ای كاش زمان وای میستاد و صدای تیك تاك ساعت دیگه نمی اومد.


پسر خداحافظی می كنه و پدر با همون نگاه و تكونه سر رخصت رفتن به پسرش می ده..


 


وقتی پسر بر میگرده تازه معنای واقعی نگاه آخر بابا رو می فهمه.


سراسیمه خودشو به بیمارستان می رسونه نگران از اینكه نكنه مثل مامان، وقت رفتن بابا بالا سراش نباشه.


اما این بارهم چرخ زمونه تند تر از اونه   .............................................................................


 


..................................................................................


 


..................................................................................


 


..................................................................................


 


لطافت دستای مهربون همسرم منو به خودم می یاره. با نوازشش دلم قنج میره!

با اون چشمای قشنگ ودرشتش نگام می كنه و می گه حالا منو داری!.

بعد برای اینكه روحیه منو عوض كنه یه لبخند بانمك هم چاشنی نگاه قشنگش می كنه و می گه پاشو پاشو خودتو لوس نكن!

 

..................................


...................................


.........................................


...................................................


 


آره رفیق این منم، نشستم كنج اتاق و با تمام وجودم نگاه آخر پدرم رو تجسم می كنم.


 


دستم خیس شده اما اشكی نیست صورتم میون گرمای دستم  و آتیش حسرت عرق كرده.


 


خیلی سعی می كنم گریه كنم و آتیش دلم رو خاموش كنم اما دریغ از یه قطره اشك.


 


روبه دیوار تالار خاك گرفته دلم وا می سم بلند، اونقدر بلند كه تارهای صوتی هنجرم درد بگیره داد می زنم من گریه می كنم. . . . . . . . . . .


 


اما نمی شه آخه یه عمر باور كرده بودم مردا گریه نمی كنند.


 


با خودم میگم كاش ای كاش گریه كردن رو یاد می گرفتم. . . . . . . . . . . . . .


 



 


................................................................................................


 


 

خندداره اما من یه پسر بجه 30 ساله هستم كه گریه كردن یادم رفته.


 

حالا به همسرم می گم هیچ وقت به پسرم نگه مردها گریه نمی كنند!


 


 


 

لیست توصیفنامه ها
3 بهمن 85 - 00:33
احمد آقا .... تازه با ما فامیل شده ... اما از تمام دوستان و آشنایان بیشتر دوستش دارم ... یه مرد بد شانس ... ورزشكار ... با اخبار عالی از همه جا ... سیاسی اما رو نمیكنه ... خوش سفر .... یه سفر باهاش برید ... خوش تیپ .... رمانتیك ... مرد اول زدن ضد حال به دوستانش ... دیگه همین .. خلاصه بهترین دوست من احمد آقاست دیگه .... یا علی
15 دی 85 - 02:43
سلام خوبید؟مطلبتون خیلی قشنگ بود من هم سعی می كنم به پسرام هیچ وقت نگم مردها گریه نمی كنند.شاد و پیروز باشید در پناه خدای مهربان . التماس دعا یا علی
4 بهمن 84 - 15:13
مرد متدین وخوب
__