__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوب ها برای دوستان مقدور می باشد.
دل نوشت های یک کهنه سرباز
31 تیر 87 - 10:41

 

 

سال ها پیش ، هنگامی كه سریال هنرمند محبوب خسرو شكیبایی از تلویزیون پخش می شد و مخاطبان بسیار فراوانی طبق معمول  داشت . به بهانه تقدیر و نقد وگفتگو از بازیگران سریال ( كه متاسفانه نام آن را به خاطر ندارم ) ، در مجموعه فرهنگی هنری سروش كه اتفاقآ نمایشگاه كتاب هم به مناسبت ماه مبارك رمضان برگزار شده بود ، خسرو شكیبایی به اتفاق سایر دست اندركاران برای افطار و شام دعوت شدند . به خاطر دارم علی معلم مدیر مسئول نشریه سینمایی دنیای تصویر ، و تعداد زیادی دانشجویان دانشگاه هنر هم حضور داشتند. و بعد از شام ، جلسه پرسش وپاسخ آغاز شد .
من كه كنار دست خسرو نشسته بودم ، در اواخر جلسه به او پیشنهاد درج خاطراتش را دادم . او با تواضع و فروتنی خاص خودش ، آن را قبول كرد  . لذا برای اواسط هفته بعد قرار گذاشته شد .
 
 
 
 آن ایام خسرو در یكی از خیابان های تهران پارس با خانواده اش زندگی می كرد . سر شب به اتفاق یكی دیگر از همكاران قدیمی ام و عكاس مجله به منزل وی رفتیم . هنوز مقدمات گفتگو اماده نشده بود كه یك سری میهمان ( باجناق به همراه خواهر همسر ) به جمع ما پیوستند.
بگذریم ......
 بعد از شام و رفتن میهمانان ، ما به اطاقی رفتیم و خسرو شروع كرد به صحبت كردن . بی اغراق
وی علاوه بر هنرپیشگی تئاتر وتلویزیون وسینما ، گوینده چیره دستی هم است . او طوری سخن می گفت كه احتیاج به ادیت و تنظیم نداشت . خسرو ابتدا بیان خاطرات را از قبل از تولدش آغاز كرد . یعنی از ماجرای ازدواج مرحوم پدر با مادرش . او تا سحر از هر دری سخن  گفت  . وقتی سخن به مرگ پدر رسید ، ( كه ماجرای آن واقعآ خیلی عجیب و شنیدنی است و قصد دارم در  فرصتی دیگر ، حتمآ در این صفحه به شرح آن بپردازم ) ، اشگ هایش جاری گشت .او می گفت و ما  همراه  وی می گریستیم .
او خاطراتش را از بدو تولد ، دوران كودكی ، نوجوانی ، تحصیل ، آغاز بازیگری ، دوران هنرپیشه گی و .... با جزئیات و دقیق بیان می كرد .
 
                                                   ************
خسرو شكیبایی در  مورد تیره بودن رنگ پوست خود با وجودی كه تمام اقوام پدری و مادری او دارای پوستی سفید هستند و كسی به غیر از او دارای چنین رنگ تیره ای نیست گفت :
مرحوم پدرم خیلی مذهبی و مومن بود . سرگرد ارتش هم بود ، ولی به خاطر اعتقاداتش مثلآ خواندن نماز شب، در شبی كه افسر نگهبان بود و یا گذاشتن ته ریش كه در آن زمان ها خلاف مقررات ارتش بود،
هیچگاه درجه اش از سرگردی بالاتر نرفت . چند سالی از ازدواج پدرم با مرحوم مادرم نگذشته بود ، كه طبق معمول عازم ماموریت نظامی به شهرستان تبریز می شود . و مادر مرا به اتفاق مستخدمه ای به نام طلعت خانم  در تهران می گذارد .ابتدا قرار بود ماموریتش ۴۰ روزه باشد ، اما به دلایلی كه الان خواهم گفت به درازا می كشد .
همان طور كه اشاره كردم مرحوم پدرم چون فردی مومن و با تقوا بود ، در زمان ماموریتش در شهر تبریز در نزدیكی پادگان ، اطاقی كوچك در طبقه دوم  اجاره می كند تا بعد از ظهر ها با خیال آسوده به عبادت و تلاوت قرآن مجید بپردازد . در یكی از همین روز ها كه فصل تابستان هم بوده ، پدر برای خنك كردن اطاق ، تنها پنجره مشرف به حیاط خانه را می گشاید .... كه ناگهان چشمش به قامت زیبای دختری جوان می افتد كه به بالای شاخه درخت ، در حال خوردن توت است ... جل الخالق !! خدایا چه می بینم ؟ خدایا حلالم كن ...... و دیگر هرگز آن پنجره را نمی گشاید .
خیلی با نفس خود كلنجار می رود . و مرتب با خودش تكرار می كند به یك نگاه حلال است .. و ...
بالآخره طاقت نیاورده و به در منزل همسایه رفته و جریان دیدن دختر خانم آن ها را بیان می كند .
و از ایشان دخترك را خواستگاری می نماید ! ا خانواده دختر چون دیده بودند كه پدر انسانی مذهبی و صاحب منصب است ، بلافاصله می پذیرند و بدین سان آن خانم می شود هووی مادر ما .
از طرفی مادر كه نگران حال  همسر خویش بود و زمان ماموریت هم به درازا كشیده بود ، مرتب نامه و تلگراف می فرستد . تا این كه پدر عاقبت بعد از ماه ها اقامت در تبریز، با زن عقدی خویش  به تهران باز می گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صدای نیمه بلند می گوید :
طلعت ... طلعت كجایی ...؟ سلام آقا ..خوش آمدید ... برو طبقه دوم .... یكی از اطاق ها را آماده كن . از این به بعد ایشون با ما زندگی می كنه . طلعت هم بلافاصله اطاعت امر می كنه و یكی از اطاق های بزرگ آفتاب گیر را برای این تازه عروس آماده می كند .
مادر به خاطر فضای مرد سالاری ، هرگز جرآت نمی كند از پدر در مورد این تصمیمش بپرسد .
اما در طول سال ها زندگی مشترك ، عروس خانم فرزندی پسر به دنیا می آورد كه سرخ و سفید و تپلی است . ولی مادر من در آن زمان هر چه نوزاد به دنیا آورده بود ، یا سر زا رفته بودند و یا در همان كودكی فوت كرده بودند . و از این كه هووی تازه وارد صاحب فرزندی سالم و سفید و تپلی است ، غصه می خورد . اما به خاطر اعتقادات خیلی محكمی كه داشت ، هرگز حسودی نمی كند .
بله ، همان طور كه اشاره كردم ، مادر من واقعآ زنی معتقد و مومن بی ریا بود . به طوری كه اكثر اوفات به خاطر یك سنتی كه اسمش را بیاد ندارم ، قرآن به سر می گذاشت و با یك پا نماز می خواند .  به اعتقاد مادر ، تنها گناه كبیره ای كه انجام داده بود و به خاطر آن مدام رو به درگاه خدا گریه وزاری و توبه می كرد ، این بوده كه در كودكی برای عبور از خیابان ، پاسبانی دست او را گرفته و از خیابان عبورش داده بود .
با این طرز تفكر و اعتقاداتش بود ، كه یك روز رو به در گاه خداوند می كند و خطاب به او می گوید :
خدایا .... پروردگارا ... خودت شاهدی كه هرگز ( جز یك بار ) قصور از فرمان تو نكرده ام. و شب روز به عبادت مشغول بودم . آیا این عدالت است كه هووی من نیامده صاحب یك فرزند كاكل زری بشه ، اما من تمام نوزادانم را از دست بدم ؟
خدایا تنها خواهشم از تو این است كه تنها یك پسر به من بدی .....  پسری كه  :
   
               سیاه باشه .... زشت باشه ..... اما سالم باشه .....
و بدین سان خدا دعای این زن مومن را پذیرفت و بعد از سال ها عاقبت فرزندی سیاه ، زشت و سالم به نام خسرو به او اعطاء كرد .. پسری كه در فامیل شكیبایی ، تنها اوست كه پوستی تیره دارد .
فرزند آن بانوی تبریزی ، كه برادر ناتنی خسرو است ، و دارای پوستی روشن وسفید است ، هم اكنون مهندس است و در تبریز زندگی می كند. رابطه اش هم با خسرو خیلی خوب است .
                                          ************
همان طور كه اشاره كردم بزودی در ادامه این خاطرات شنیدنی ، سرگذشت ازدواج پدر با طلعت كه درست دقایقی قبل از مرگش صورت پذیرفت ، مشكلات زندگی خسرو  بدون پدر و تلاش برای هنرپیشگی را به تفصیل با عكس در همین بلاگ منتشر خواهم كرد .
 
 
 
 
 
 
لیست توصیفنامه ها
4 مرداد 87 - 18:00
دوست عزیز عرض سلام و ادب دارم! 3 روز قبل ابیات زیر را نوشتم اما یکباره، واژه ها از نفس افتد و نا گفته ها فرار کردند... همه تلاش ها به بن بست رسیدند و عزم کردم تا معطل شوم به یک فرصت دیگر... از قضا امروز حادثه جالب تاریخی به ذهنم خطور کرد که خواندن آن عاری از لطف و لذت نیست: آورده اند زمانی که صائب تبریزی این مصرع را سرود: « لختی برد از دل گذرد هر که ز پیشم » موفق نشد آن را تکمیل کند. بناچار بار سفر بست و رهسپار خراسان (افغانستان امروز) شد. فراموش نکنیم که در سال 1919 ترسایی ، اسم افغانستان را بر خراسان تحمیل کردند، در سال 1922 جمهوری های آسیای میانه را روس ها از ماورالنهر، تشکیل دادند و در سال 1938 اسم ایران را بر فارس گذاشتند... که در واقع ایران نه فارس ، بلکه همان حوزه تمدنی _ فرهنگی است که در برگیرنده فلات بزرگ است. صائب به کابل میرسد و از تصادف نیک روزگار در آن شهر شاعر بیسواد و دوره گردی میزیسته بنام «ولی طواف» ، موسم تموز بود و ولی طواف تربوز می فروخته و با خورد کردن (قاش کردن) تربوز جهت جلب نظر خریداران، به تکرار می گفت: « من قاش فروشی دل بشکسته خویشم» صائب کوله بارش (خورجین) را نزد طواف گذاشته گفت: همه دار و ندارم مال تو این مصرع ات را بمن بده. بنا" بنده هم این ابیات را بشما می نویسم تا از بن بست نجاتش دهید. ------------------------------------------------ در موسم پائیز بهاری شده پیدا بروی زمین ثقل و مداری شده پیدا عیسی نفسی پاک قدم چو گل مریم فرخنده و رخشنده نگاری شده پیدا از خنده او گل به چمن عاشقی آموخت بر بلبل شوریده قراری شده پیدا ...
4 مرداد 87 - 15:21
B.O.O.O.O.S BuuuuuuS b.O.O.O.O.s BüüüüüüS BØØØØØØS bUuUuUuUus BooooooooS bo.Oo.Oo.Oo.s B.......oOo.....S Böoöoösss تنوع از ما، انتخاب از شما!
3 مرداد 87 - 17:58
آن یار، آن درخت تنومند جنگلی آنی که باد ، نی طوفان ، نی سیل ، نی عشق بهار، عشق شگفتن به خاک برد هنگام گل به سر زدن از تاج آفتاب چندان بزرگ مرد که روزی عزای او پائیز را بهانه گرفتم، گریستم تا اشک ها حلاوت خواب شهادتش آشفته، نشکنند، آن کهنه درد شام غریبان شهر را آن را که سربلندتر از هر ستاره ماند آن را که پر بهارتر از هر درخت رفت من عشق را بهانه گرفتم ریستم
__