مادر 22 آبان 86 - 13:06 |
كودكی كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید : (( می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این كوچكی و بدون هیچ كمكی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟)) خداوند پاسخ داد : ((از میان تعداد بسیار فرشتگان من یكی را برای تو در نظر گرفته ایم . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد كرد . )) اما كودك هنوز مطمئن نبود كه می خواهد برود یا نه !!!! اینجا در بهشت من هیچ كاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من كافی هستند. خداوند لبخندی زد ، فـــرشـــتــــه ات برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد ، و تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی شد كودك ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند ، وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟ خداوند او را نوازش كرد و گفت : فــــرشــــتـــه تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را كه ممكن است بشنوی در گوش تو زمزمنه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی . كودك با ناراحتی گفت : وقتی كه می خواهم با شما صحبت كنم چه كنم ؟ اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت (( فــــرشــــتــــه ات دستهایت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد كه چگونه دعا كنی )) كودك سرش را برگرداند ، شنیده ام كه در زمین انسانهای بدی هم زندگی می كنند ، چه كسی از من محافظت خواهد كرد ؟ فــــــرشــــــتــــــه ات از تو محافظت خواهد كرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود . كودك با نگرانی ادامه داد اما من همیشه به این دلیل كه دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود . خداوند لبخند زد و گفت : فـــــــرشــــتــــه ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت ، گرچه من همیشه در كنار تو خواهم بود . و در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شود . كودك دانست كه باید به زودی سفرش را آغاز كند . او به آرامی یك سئوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا من باید همین حالا بروم ، لطفاً نام فـــــرشــــتــــه ات را به من بگو ؛ خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد : (( نام فــــــرشـــتـــه اهمیتی ندارد و به راحتی می توانی او را مـــــــــــادر صدا كنی ) |







