__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوبها :: 19
  • نام کلوب :پزشك
    نام انگلیسی : doktor101
    تاسیس : 16 دی 1383
    1034 عضو ، 198 بحث ، 9 آلبوم

    پزشك

  • نام کلوب :پاتوق مهربونا
    نام انگلیسی : mehrabonha
    تاسیس : 27 آبان 1384
    1034 عضو ، 75 بحث ، 50 آلبوم ، 22 مقاله ، 1 لینک ، 1 نظرسنجی

    پاتوق مهربونا

  • نام کلوب :كانون دانشجویان ایران
    نام انگلیسی : iranian_students
    تاسیس : 30 اردیبهشت 1384
    1796 عضو ، 23 بحث ، 5 آلبوم ، 9 مقاله ، 4 لینک

    كانون دانشجویان ایران

  • نام کلوب :کلوب دانشگاه صنعتی شر
    نام انگلیسی : sut
    تاسیس : 20 آذر 1383
    2651 عضو ، 22 بحث ، 9 آلبوم ، 12 مقاله ، 4 لینک

    کلوب دانشگاه صنعتی شریف

  • نام کلوب :مدیریت تکنولوژی-انتقا
    نام انگلیسی : modirt
    تاسیس : 1 دی 1385
    14 عضو ، 16 بحث ، 2 مقاله ، 3 لینک

    مدیریت تکنولوژی-انتقال تکنولوژی

  • نام کلوب :علوم باطنی
    نام انگلیسی : oloombateni
    تاسیس : 18 آذر 1384
    1718 عضو ، 153 بحث ، 3 آلبوم ، 22 مقاله ، 16 لینک

    علوم باطنی

اطلاعات علایق برای دوستان مقدور می باشد.
اطلاعات شخصی برای دوستان مقدور می باشد.
لیست توصیفنامه ها
28 مرداد 87 - 19:07
خیلی سخته چیزی رو كه تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی ببینی دیگه دوستش نداری خیلی سخته نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شد اون كسی كه جونت و واسش می ذاشتی
30 شهریور 86 - 10:58
یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت افسانه ی زندگی چنین است گلم در سایه ی کوه باید از دشت گذشت
23 شهریور 86 - 09:09
شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق یعنی همین! " شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ " استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
__