درس زندگی..................... 2 اسفند 86 - 14:29 |
درس های زندگی
شب از نیمه گذشته بود. پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی به پیرمـرد بیمار چشم دوخته بود نگاهی انداخت.
مادر
دست نوازش
زندگی
|
لیست توصیفنامه ها28 اردیبهشت 87 - 11:26 | |
قاصد امد گفتمش ان یار سیمین بر چه گفت........
گفت با دردم بسازد ..
گفتمش دیگر چه گفت..........
گفت دیگر پا زحد خویش نگذارد برون.........
گفتمش جمعست از پا خاطرم از سر چه گفت.........
گفت سر را بایدش از خاک ره کمتر شمرد.......
گفتمش کمتر شمردم زین تن لاغر چه گفت......
گفت جسم لاغرش را از غضب خواهیم سوخت .........
گفتمش من سوختم در باب خاکستر چه گفت......
.گفت خاکستر چو گردد خواهمش بر باد داد.........
گفتمش بر باد رفتم در صف محشر چه گفت.......
گفت در محشر به یک دم زنده اش خواهیم کرد......
.گفتمش من زنده گردیدم زخیر و شر چه گفت.....
گفت خیر و شر نباشد عاشقان را در حساب.....
گفتمش این است احسان چون از این خوشتر چه گفت..........................
.گفتا نگو دیگر چه گفت
|
17 فروردین 87 - 18:05 | |
کلمه ها بر احساسها و اندیشه ها تاثیر می گذارند .
احساسها بر افکار و کلمه ها مؤثرند .
اندیشه ها بر کلمه ها و احساسها تاثیر می گذارند .
بگوییم : از اینکه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم .
نگوییم : ببخشید که مزاحمتان شدم .
بگوییم : در فرصت مناسب کنار شما خواهم بود .
نگوییم : گرفتارم .
بگوییم : راست می گی؟ راستی؟
نگوییم : دروغ نگو .
بگوییم : خدا سلامتی بده .
نگوییم : خدا بد نده .
بگوییم : هدیه برای شما .
نگوییم : قابل ندارد .
بگوییم : با تجربه شده .
نگوییم : شکست خورده .
بگوییم: قشنگ نیست .
نگوییم : زشت است .
بگوییم: خوب هستم .
نگوییم: بد نیست .
بگوییم : مناسب من نیست .
نگوییم : به درد من نمی خورد .
بگوییم : با این کار چه لذتی می بری؟
نگوییم : چرا اذیت می کنی؟
بگوییم : شاد و پر انرژی باشید .
نگوییم : خسته نباشید .
بگوییم: من .
نگوییم: اینجانب .
بگوییم: دوست ندارم .
نگوییم: متنفرم .
بگوییم: آسان نیست .
نگوییم: دشوار است .
بگوییم : بفرمایید .
نگوییم : در خدمت هستم .
بگوییم : خیلی راحت نبود .
نگوییم : جانم به لبم رسید .
بگوییم : مسئله را خودم حل می کنم .
نگوییم : مسئله ربطی به تو ندارد |
18 اسفند 86 - 12:11 | |
یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش محسن بود و انگار همهی كتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: "كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!"
من برای آخر هفته Âام برنامه ریزی كرده بودم. (مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همینطور كه می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.
عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، یه قطره درشت اشك در چشمهاش دیدم.
همینطور كه عینكش را به دستش میدادم، گفتم: " این بچه ها یه مشت آشغالن!"
او به من نگاهی كرد و گفت: " هی ، متشكرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانهی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت كه قبلا به یك مدرسهی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر محسن را می شناختم، بیشتر از او خوشم میآمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره محسن را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی،با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!" محسن خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فكر دانشكده افتادیم. محسن تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم.
من محسن را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند.
حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همهی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!
امروز یكی از اون روزها بود. من میدیم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: " هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"
او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: " مرسی".
گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: " فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم."
من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.
محسن نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا كردم. دوستم مرا از انجام این كار غیر قابل بحث، باز داشت."
من به همهمه ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما دربارهی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك، شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم. |













