من از پایان شروع کردم
من از مغرب طلوع کردم
بدون توشه و همراه، بدون یاور و همسر
بدون اسب و ارابه، بدون مـرشد و راهبر
من از پایان شروع کردم
من از مغرب طلوع کردم
من از اعماق گمنامی
من از گودال ناکامی
من از بنبست هر تصمیم
پر از زخمهای بیترمیم
بهدشواری شروع کردم
بهدشواری طلوع کردم
هزار مانع، هزار دیوار
هزار چاهکن به اسم یار
هزار شب ترس تیرخوردن
بدست نارفیق مردن
من از وحشت شروع کردم
پر از تردید طلوع کردم
قدمهام گاهی سست میشد، تنم یکباره یخ میکرد
یکی مثل شبح از دور سرم داد میکشید برگرد
ولی مقصد مقدس بود
توقف مرگ زودرس بود
صلیب بر دوش و لب خاموش، نه برگشتم نه ایستادم
به هر گردبادی تن دادم، چه جانسختم نیافتادم
من از پایان شروع کردم
من از مغرب طلوع کردم
زویا زاکاریان
www.shirvoni.blogfa.com/