لیست دوستان :: 233
لیست کلوبها :: 4i..u 6 مهر 85 - 01:09 | ||
| ||
لیست توصیفنامه ها21 فروردین 86 - 19:46 | |
خسته ام .....
خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از این همه احساس، خسته از این كلمات كودكانه…
خسته از جستجو كردن، خسته از فراموش كردن بودنم ، فراموش كردن هستی ام...
خسته از بازیهای بچه گانه، از بازی با این همبازیهای بچه تر از خودم ...
خسته از كشیدن منحنی به شكل قلب و پرتاب تیری به سوی آن .... !!
خسته از دویدن برای رسیدن ، برای رسیدن به هیچ !
خسته از شنیدن نجوای ناله های عاشقانه عاشقی در كنج تنهائیهایش ...
خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق .... ! از اعتیاد چشمانم به اشك، از اعتیاد روحم به غم و غصه ...
خسته ام از این قمار، از قمار دل ! قماری كه آخرش چه برنده باشی و چه بازنده، « بازنده ای » بیش نخواهی بود !
خسته از جارو كردن خرده شیشه های دل ...!! خسته از مرهم گذاشتن بر این زخمهای كهنه ...
خسته ام از كاروانسرا شدن دل !!! و به زیر سؤال رفتن عشق .....
خسته ام.... خسته .... خسته ی خسته ..!! خسته ازاین صبر و انتظار، خسته از تكرار روزها ،
خسته شدم از رویای تو، خسته شدم از خودم ، خسته شدم از این زندگی ......!
|
19 دی 85 - 00:57 | |
واژه ها ناتوانند از بیان این كه دوستی با تو برای من چقدر اهمیت دارد
دوستت دارم: كم تر از خدایم بیشتر از خودم
چون به خدایم ایمان دارم و به تو احتیاج!!
|
11 مهر 85 - 21:33 | |
برای پنجره هایی كه رو به مهتابند
هزار سنگ پراندیم و باز هم خوابند !
هزار سنگ پراندیم و… لامپها خاموش !
و سایه های سیاهی هنوز بی تابند
كه سایه ، سایه همسایه نیست ، انگاری -
- هزار عكس پریشان ، اسیر یك قابند !…
از این جماعت بی خط و ربط می ترسم
از ابن ملجمیانی كه رو به محرابند !
شبیه آرش بی تیر ، رستم بی رخش !
دوای درد ولی بعد مرگ سهرابند !!
به روی پرده كماكان ژوكوند می خندد
ولی چه فایده دارد ؟! تمام دنیا بند –
- شده به شكلك لبخند ! بازی شادی !!
به سرخهای فریبی كه سبز می تابند !!…
كسی به فكر غزل نیست غیر آنهایی
كه پشت پرده ای از اشك ، كشك می سابند !!
از غمت خواهم مرد
امشب سیل غمت
دیدگانم را شست
درد روزی که تو رفتی آمد
قلب غمگینم را بار دیگر آزرد
از غمت خواهم مرد
باز برگرد و بیا
تا ببینی چشمم
شده خون ز انتظار
انتظاری که تمامش پوچ است
و سالیانست هنوز
در فراسوی همه پنجره ها
رخ زیبای تو را می جوید
از غمت خواهم مرد
خوب خاطر داری؟
که شب رفتن تو
یک کبوتر آمد
روی دستان غریبم بنشست
تو نگاهش کردی
قصه ای را ز کبوتر تو برایم گفتی
از ستم های زمانه گفتی
از غم دوری و دل کندن مردم گفتی
تا به شب من آرام
گفته های لب شیرینت را
با دلم بشنیدم
بعد آهسته بسوی ره آخر رفتی
تا که فریاد زدم
در غمت خواهم مرد
تو نگاهم کردی
و برایم گفتی:
"باز من می آیم"...
|





















