پریسا   , parisa.parham.2000

پریسا

پریسا   , parisa.parham.2000

پریسا

مطالب
cloobid
parisa.parham.2000
، 1 سال و 5 روز
زن 36 ساله متاهل
فوق ليسانس ، مدیر رسانه شعر و پرواز


تبلیغات

پریسا   , parisa.parham.2000
پریسا 1 روز پیش
99
پریسا   , parisa.parham.2000
بس حلقه زدم بر درو حرفی نشنیدم
من هیچ کسم یا که درین خانه کسی نیست
ادامه
23
3
9
پریسا   , parisa.parham.2000
ز آسمان و زمین شکوه می کنی شب و روز

چه داده ای به زمین، ز آسمان چه می خواهی؟

خلاصه دو جهان در وجود کامل توست

تو شوخ چشم ازین و ازان چه می خواهی؟
ادامه
21
1
7
پریسا   , parisa.parham.2000
فاش می گویم و

از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و

از هر دو جهان آزادم

حافظ
ادامه
18
2
6
پریسا   , parisa.parham.2000
یک گروه دانشجویی برای برآورده کردن آرزوی بنیامین که بیماری سختی دارد، سناریوی هیجان‌انگیزی درست کرده تا روحیه‌ی بنیامین بالا برود و با بیماری‌اش مبارزه کند.

بنیامین پسر یازده ساله‌ای اهل شمال است که به خاطر بیماری سختی که دارد مدام به تهران سفر می‌کند و در بیمارستان بستری می‌شود. امروز شنبه است. بنیامین چند روز بعد آماده‌ی عمل پیوند مغز استخوان می‌شود

سناریویی طراحی می‌شود تا بنیامین به آرزویش برسد و با انرژی‌ای که می‌گیرد بتواند به بیماری‌اش غلبه کند. گروه تمام هم و غم‌شان را گذاشتند تا با تمام ارگان‌ها و افراد مربوط وارد مذاکره شوند و سناریوشان به بهترین شکل ممکن انجام شود. بچه‌های گروه «آرزوم» نامه‌ای به نیروی هوایی ارتش می‌نویسند و ماجرا را توضیح می‌دهند. مکاتبات خیلی زود جواب می‌دهد و شرایط برای حضور بنیامین در پایگاه یکم شکاری و بازدید از آشیانه‌ی میگ۲۹ مهیا می‌شود. فرماندهان نیروی هوایی برای بنیامین سنگ تمام می‌گذارند و تقریبا هیچکس باورش نمی‌شود یک نیروی نظامی برای برآورده کردن آرزوی یک کودک انقدر هزینه و انرژی صرف کند.

قرار می‌شود یکبار که بنیامین برای درمان به بیمارستان می‌رود، به بهانه‌ای از بیمارستان خارج شوند و سناریو را شروع کنند. امروز شنبه است. بنیامین بی خبر از همه‌جا مثل همیشه برای انجام مراحل درمانش به بیمارستان آمده تا برای پیوند مغز استخوان آماده شود. روی تختش نشسته و بازی می‌کند. یکی از بچه‌های گروه که از قبل با بنیامین رفیق شده با هماهنگی خانواده‌اش بنیامین را سوار ماشین می‌کند تا با هم دوری در خیابان‌ها بزنند و کمی خوش بگذرانند. در اولین مقصد اعضای گروه «آرزوم» منتظر ایستاده‌اند و به محض پیاده شدنش احترام نظامی می‌گذارند و یک به یک با لقب کاپیتان و خلبان خطابش می‌کنند. یک پاکت بهش می‌دهند که با کنجکاوی بازش می‌کند. داخل پاکت یک لباس خلبانی نیروی هوایی است. بنیامین ذوق‌زده شده و مدام لباس را ورانداز می‌کند. به کمک بچه‌ها لباس را می‌پوشد و خیلی خوشحال سوار ماشین می‌شود تا به سمت بیمارستان برگردد و لباسش را به مادرش نشان بدهد؛ ولی ماشین حرکت نمی‌کند. دو لندکروز سفید و یک لندروور ارتشی قرمز جلوی راه را می‌گیرند و راننده‌ها با احترام از بنیامین درخواست می‌کنند که همراه‌شان برود. بنیامین شوکه شده ولی بدون معطلی سوار لندروور قرمز می‌شود. لندکروزها بال ماشین بنیامین می‌شوند و در خیابان‌های شهر حرکت می‌کنند. بنیامین خیال می‌کند که کل ماجرا همین بوده و خیلی زود به بیمارستان بر می‌گردد ولی این تازه شروع ماجرا است.

به ورودی پایگاه اول شکاری نیروی هوایی ارتش که می‌رسند، چشم‌های بنیامین چهار تا می‌شود و مدام به اطراف نگاه می‌کند تا متوجه ماجرا شود. ماشین‌ها جلوی ورودی پایگاه پارک می‌کنند و چند سرهنگ و چند خلبان و چند نیروی نظامی نیروی هوایی ارتش به استقبال بنیامین می‌آیند و بهش احترام نظامی می‌گذارند. چشمان بنیامین برق می‌زنند و با خنده‌ای سرخوشانه در جواب سرهنگ‌ها احترام نظامی کج و کوله‌ای می‌گذارد. وارد مجموعه که می‌شوند همه‌ی نیروهای نظامی بهش احترام می‌گذارند. یکی از سرهنگ‌ها خیلی شق و رق احترام می‌گذارد و با صدای بلند و به سبک ارتشی‌ها می‌گوید: «خیلی خوشحالیم که به پایگاه ما سر زدید، کاپیتان. امیدواریم که از این بازدید رضایت داشته باشید.» بنیامین هنوز باورش نشده که کجاست و مات و مبهوت به آدم‌ها و محیط نگاه می‌کند و فقط لبخند رضایت می‌زند. همه‌ی افراد چند دقیقه‌ای منتظر می‌شوند تا یک نفر دیگر هم به جمع اضافه شود. از دور آقایی کت و شلواری با یک حلقه گل به گروه نزدیک می‌شود. مرد مرموز با بنیامین دست می‌دهد و حلقه‌ی گل را به گردنش می‌اندازد و خیلی عجیب خودش را معرفی می‌کند: «می‌دونی من کی‌ام؟ من همونی‌ام که باباش رو خیلی دوست داری.» بنیامین چشم‌های را تنگ می‌کند و چند لحظه به فکر فرو می‌رود ولی قبل از اینکه چیزی به ذهنش برسد مرد مرموز خودش را کامل معرفی می‌کند: «من محمد پسر شهید بابایی‌ام.» بنیامین ذوق زده می‌شود و به بغل پسر شهید بابایی می‌پرد و از عشقش به سریال «شوق پرواز» و شهید بابایی می‌گوید و انقدر دیالوگ‌هایی که حفظ کرده را پشت سر هم می‌گوید که دهان همه باز می‌ماند.

یک هواپیمای آموزشی دو نفره روی فرودگاه منتظر است تا بنیامین را به اوج آسمان‌ها ببرد. این‌بار خیلی تشریفاتی وجود ندارد و خلبان‌ بعد از خوش و بش با بنیامین، آماده‌ی پروازش می‌کند. بنیامین در کاکپیت عقب می‌نشیند و چند دقیقه بعد هواپیما سرعت می‌گیرد و از آسفالت کنده می‌شود. بنیامین ده دقیقه‌ای در آسمان است و خبری ازش نیست ولی وقتی بعد از لندینگ از هواپیما بیرون می‌پرد، هیجانش ده برابر شده و خودش را به مادرش می‌رساند و با هیجان از تجربه‌ی پروازش می‌گوید. همه چیز به صورت ایده‌آل برگزار می‌شود و بنیامین و مادرش به بیمارستان بر می‌گردند تا روز رویایی‌شان را به شب برسانند.

منبع:
ادامه
80
14
43