لیست کلوبها :: 78جهنم 8 تیر 87 - 01:47 |
پاسخ یک دانشجوی دانشگاه واشینگتن به یک پرسش امتحان شیمی آنچنان جامع و کامل بوده که در اینترنت پخش شده و دست به دست میگرده خوندنش سرگرم کننده است ? پرسش: آیا جهنم اگزوترم (دفعکنندهء گرما) است یا اندوترم (جذبکننده گرما) ؟! اما یکی از آنها چنین نوشت :
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر.
از
آن جایی که بیشتر از یک مذهب چنین عقیدهای را ترویج میکند، و هیچکس به
بیشتر از یک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همه ارواح به جهنم
فرستاده میشوند! تنها جوابی که نمرهء کامل را دریافت کرد، همین بود |
لیست توصیفنامه ها28 خرداد 87 - 03:59 | |
گه یك روز كسی بهت گفت كه دوست دارم توسعی نكن بهش بگی دوسش داری
اگه گفت عاشقته سعی نكن عاشقش باشی
اگه بهت گفت همه زندگیش تویی سعی نكن همه زندگیت باشه
چون یك روز میاد و بهت میگه كه ازت متنفرم اونوقت تو نمی تونی ازش متنفر باشی |
6 خرداد 87 - 15:06 | |
قطعه شعری از مرحوم فریدون مشیری: زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند عشق من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند ابر بی باران اندوهم خار خشك سینه كوهم. سالها رفته است كز هر آرزو خالی است آغوشم. نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه! حالیا خاموش خاموشم، یاد از خاطر فراموشم. روز چون گل می شكوفد بر فراز كوه عصر پرپر می شود این نوشكفته – در سكوت دشت- روزها این گونه پرپر گشت لحظههای بی شكیب عمر رهروان را چشم حسرت باز... اینك اینجا شعر و ساز و باده آماده است من كه جام هستیام از اشك لبریز است میپرسم: «در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد؟ با فریب شعر باید زندگی را زنگ دیگر داد؟ در نوای ساز باید ناله های روح را گم كرد؟» ناله من میتراود از در و دیوار آسمان اما سراپا گوش و خاموش است همزبانی نیست تا گویم به زاری، ای دریغ جام من خالی شده است از شعر ناب، سازمن فریادهای بی جواب نرم نرم از راه دور، روز چون گل می شكوفد بر فراز كوه روشنایی می رود در آسمان بالا ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب همچنان پژمرده در پهنای این مرداب، همچنان لبریز از اندوه می پرسم: -«جام اگر بشكست؟ ساز اگر بشكست؟ شعر اگر دیگر به دل ننشست؟» ... |
19 اردیبهشت 87 - 14:04 | |
لیلی، خودش را به آتش کشید
خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت. خدا حظ می کرد.
لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود.
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود
|














