لیست دوستان :: 29
لیست کلوبها :: 75
لیست توصیفنامه ها23 دی 85 - 11:20 | |
: ´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´´´´¶¶´´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´¶
´¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´¶¶´¶´´´´´´´´´´´¶´´´¶
´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶´´´´¶
´¶´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶´´¶´´´´¶
´´¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶´¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶
´´¶¶´´´´´´´¶´´´´´¶´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´¶´´´´¶´´´´¶¶¶¶´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶´´´¶´´´´´¶´´´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´¶´´¶¶
´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´¶
´´´´´¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´¶
´´´´´´´´¶¶¶´´´´´¶¶´´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´
´´´´´´´´´´¶¶´´´´´´¶¶´¶
´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´¶´¶¶
´´´´´´´´´¶´´¶¶´´´´´¶´´´¶
´´´´¶¶¶¶¶¶´¶´´´´´´´¶´´¶´
´´¶¶´´´¶¶¶¶´¶´´´´´´¶´´´¶¶¶¶¶¶¶
´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´¶´¶¶´´´´´¶¶
´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´´¶
´´´¶¶´´´´´´´´´¶´´´¶´´´´´´´´´´¶
´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
|
26 مرداد 85 - 22:20 | |
سلام.بچه مثبتی یا از بچه مثبت بازی بدت میاد؟زیاد خوب نیست ادم مثبت باشه مگه نه؟ام باید یکم منفی هم باشه آخه همه ی لذت ها و خوشی ها در منفی بودنه.البته نه اینکه کار بد کنی ولی باید شیطون باشی.خوب این کلوب رو تاسیس کردم که ما بچه منفی ها جمع شیم.اسمش هم بچه منفیه.فعلا کس زیادی توش نیست چون تازه سازه ولی دارم واسش تبلیغ می کنم.حتما عضو شو.مرسی گلههههه
http://www.cloob.com/club.php?id=30687 |
11 بهمن 84 - 11:11 | |
به کجا می نگریستی؟
به چه می اندیشیدی وقتی چشمان پاک و روشنت
به چشمان خسته و غریبم خیره می ماند.
وقتی با لبخند پاکت به من نگاه می کردی
مگر من کی ام ؟ در من چه دیدی که
وقتی با من بودی با تمام وجود می خندیدی
احساس شادمانی می کردی و خود دلیلش را نمی دانستی
و با من می گفتی :
نمی دانم چرا اینقد می خندم
تو مثل یک گلبرگ تازه شکفته ، پاک و پرطراوت
و من خسته و دل گرفته از بدی هایی که
آرزو می کنم هیچ وقت بر سرت نیاید
صدایت مهربان ، چشمانت معصوم و زیبا و لطافت صورتت
وقتی نخ ها را بارها و بارها به هم پیوستیم با هم
با تنیدن هر نخ با هم احساس می کردم
روحمان را نزدیک تر می کنیم و به هم می پیوندیم.
با دستان کوچکت با شوق نخ ها را به هم می پیچاندی
و گیسو می کردی و بعد هر گیسو را باز هم ...
و من کمکت می کردم.
به تو خیره می شدم ، به دستانت و احساس محکم شدن
جیزی که نمی دانم ، احساس پیوستن .
موقع رفتنم دلگیر بودی
گفتم بافتنی را نگه دار ، من هم نگه می دارم
و وقتی برگشتم باید نشانم بدهی ...
چه رویای شیرینی
دیگه باید از خواب بیدار می شدم
آخه صبح نزدیکه ... |



















