__
لیست دوستان :: 109
لیست کلوبها :: 32
  • نام کلوب :طرشت و دریان نو و همای
    نام انگلیسی : tarasht_darianno_homayonshahr
    تاسیس : 30 دی 1384
    10 عضو ، 2 بحث ، 1 مقاله

    طرشت و دریان نو و همایون شهر

  • نام کلوب :ام پاوریسم
    نام انگلیسی : milioonernetworker
    تاسیس : 6 اردیبهشت 1384
    31 عضو ، 21 بحث ،

    ام پاوریسم

  • نام کلوب :عشق به خدا
    نام انگلیسی : eshgh_be_khoda
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    7622 عضو ، 734 بحث ، 2 آلبوم ، 53 مقاله ، 17 لینک ، 1 نظرسنجی

    عشق به خدا

  • نام کلوب :حضرت علی (ع)
    نام انگلیسی : imamali
    تاسیس : 23 دی 1383
    3474 عضو ، 556 بحث ، 3 آلبوم ، 9 مقاله ، 2 لینک ، 1 نظرسنجی

    حضرت علی (ع)

  • نام کلوب :بچه های شرور وشیطون
    نام انگلیسی : bachehayesheitoon
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    1237 عضو ، 65 بحث ، 1 لینک

    بچه های شرور وشیطون

  • نام کلوب :پیانو
    نام انگلیسی : piano
    تاسیس : 28 اسفند 1383
    1760 عضو ، 21 بحث ، 20 آلبوم ، 11 مقاله ، 8 لینک ، 1 نظرسنجی

    پیانو

لویی....
22 بهمن 84 - 03:39
لوئیز ردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهی اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدی سعی کرد او را بیرون کند.
زن نیازمند درحالی که اصرار میکرد گفت:
آقا ... شما را به خدا قسم میدهم به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم.
جان گفت که نسیه نمی دهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد ... خرید این خانم با من.
خوارو بار فروش گفت : لازم نیست ... خودم می دهم ... لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت : اینجاست ...
جان گفت : لیست ات را بگذار روی ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر...!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت ...
خواربار فروش باورش نمی شد ...
مشتری از سر رضایت خندید ...
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چیز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است ...
کاغذ لیست خرید نبود ... دعای زن بود که نوشته بود :
" ای خدای عزیزم ... تو از نیاز من باخبری ... خودت آن را برآورده کن "

فقط اوست كه می‌داند وزن دعای پاك و خالص چقدر است .
دعا بهترین هدیه رایگانی است كه می‌توان به هر كسی داد و پاداش بسیار برد
  • ارسال نظر (3)
لیست توصیفنامه ها
30 بهمن 84 - 22:21
: تو به من خندیدی! و نمی دانستی من به چه دلهره,از باغچهء همسایه سیب را دزدیدم. باغبان از پی من تند دو ید. سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و سالهاست هنوز خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من در اندیشه این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت... سیب نداشت...... دوست دارم .خیلی.....
25 بهمن 84 - 23:20
HAPPY VALEN TINES DAY
22 بهمن 84 - 15:17
عشق از دوستی پرسید: تفاوت من و تو در چیست؟ دوستی گفت : من دیگران را به سلامی با هم آشنا می كنم تو به نگاهی. من به دروغی دیگران را از هم جدا می كنم تو با مرگ
__