| کلوب آی دی | paeeznazemi ، سن کلوبی : 6 سال و 1 ماه و 28 روز |
| درباره من | امروز فهمیدم خانه پرستوی عاشقی که هر نفس برایت میخواند اینجا نیست. او در بهار گرم وجود تو لانه دارد نه در پاییز سرد من. از تو چه پنهان کار بیهوده ای بود نقاشی ناشیانه من بر بیکرانی که دست نامرِیی ستارگانش شب چشمان تو را در آغوش کشیده بودند و با نم نم باران اشکهای پاک تو وضو میکردند. اگر قلبم قطره قطره آب شد ، اگر سوخت و خاکستر شد ، باکی نیست. بگذار نگویم که مرا غریبه میداند و هم صحبت تپشهای تب آلودش خاطره آخرین دیدار توست. اما هنوز میسوزد، چون میداند روزی عطر نفسهایت به وجود خاکسترش جان تازه ای می بخشد. میداند روزی در رستاخیز این پاییز بی زوال دوباره زنده خواهد شد و در پاداش این صبر تنها تو را طلب خواهد کرد. چقدر با تو فاصله دارم؟ چند قدم؟ چند روز؟ چند سال؟ شاید به اندازه یک آه و یک دم. شاید به اندازه تکه ابر کوچکی که بر آسمان دلم می بارد و می گرید. نمیدانم ، اما اگر برایت نمی خوانم این را بدان که بی تو خواندن را ، نوشتن را، حتی ماندن را از یاد برده ام. اگر لبانم خاموش است ، دل فریاد سر داده که با من بمان تا بی تو از یاد نبرم زنده بودن را ... مرا پنهان کن در امن ترین گوشه قلبت که نه روشنی روز را ببینم و نه سیاهی شب را. این تنها آرزوی دل است. چه کند راهی به جز فرار به سوی تو ندارد. پناهش بده. باز هم نوشته هایم در سیلاب خود خواهی هایم غرق شد. اما تو قسم خوردی که هیچ وقت رد پای اشکهایم را تا کلبه در هم شکسته دلم دنبال نکنی. میخواهم برای همیشه در سیاهی سرخ ترین شقایق زمین بی نشان بمانم. |
| وضعیت | زن31 ساله متاهل |
| جنسيت | زن |
| محل سکونت | Iran ، اصفهان ، اصفهان |
| سيگار | نميکشم |
| علت عضويت | تماس با آشنايان و دوستان |
| زندگي با | با همسر |
| تحصيلات | فوق ديپلم |
| شغل | کارمند |
| اطلاعات اضافي | نیمی خواب، نیمی بیدار،نیمی انسان، نیمی فرشته ام و همواره از تو نوشته ام. گریه ها و خنده ها، بالهای پرنده ها، هرچه بود و هر چه هست، لحظه های بی شکست ، قصه های واپسین، عشقهای آتشین ، آفتاب و آسمان و قلبهای مهربان جلوه ای از حضور توست. نیمی آواز، نیمی سکوت، نیمی نور و نیمی سوت و کورم و همواره از تو دورم. به رنگین کمان که می نگرم به عطرهای بیکران که دست می زنم ، از تو دورتر می شوم. این همه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟ کاش می توانستم برای شبهای وحشی ام کمی مهتاب بیاورم.کدام کتاب را بخوانم ؟ کنار کدام خوشهً انگور بمانم به سوی کدام اقیانوس پارو بزنم؟ چه کنم با مظلومیت پیراهنم ؟ کدام سیب بوی دهان تو را دارد؟ بوی عشق و مهربانی را؟ در چشم چه کسی تصویر تو شفاف تر می نشیند؟ چه کسی روز و شب تو را از هر پنجره ای که دلش بخواهد، میبیند؟ وقتی با توام چراغ اتاقم خاموش نمی شود وهیچ خاطره ای فراموش نمی شود. وقتی با توام ملکوت در دستهای روشن من است و می توانم به همه فرشتگان فخر بفروشم . نیمی سلام و نیمی بدرودم ، نیمی کویر و نیمی رودم و دیشب باز از تو سرودم . همه ستاره ها به زمین آمدند. به دیدار این دل غمگین آمدند.... |
| دین | اسلام |
| گرايش سياسي | بالا ! |
| قد | 160-165 |
| وزن | 40-45 |
| اخلاق و برخورد | شوخ ، دوستانه ، شلوغ ، تيزهوش |
| مد و ظاهر | متغيير ، راحت |
| تاریخ عضویت | 24 آذر 1384 ساعت 17:38 |