لیست دوستان :: 243
لیست کلوبها :: 42... 5 بهمن 86 - 00:10 |
ققنوسققنوس خوابیده بود و دیگران داشتند برایش تصمیم می گرفتند. در سرزمینی که بودا را شکستند ، انسانها شکسته تر بودند. مین ها که کودکان را همچون بادکنکی می ترکاندند و جنگها که چون اوس و خزرج تکرار می شدند و صدای آتشفشان و حرارتی که آتش را می سوزاند نیز برای بیدار کردن ققنوس کافی نبود. ققنوس خوابیده بود و پرهای او گمان می کردند که چاره ای جز دشمنی ندارند. و پرهای زیبایش هر روز می ریخت. او را در بند کردند تا افسار بر گردن آویزندش. امّا بند ؛ او را منزوی و نهایت ، ماوای ریز موجوداتی نمود که صاحبان بند را خوش نمی آمد. ققنوسِ در خواب را به گرمابه بردند.
(این قطعه را در تابستان 1381 برای افغانستان گفتم )امید صدر زاده خوئی
باز به یاد می آورم :
|
لیست توصیفنامه ها7 اردیبهشت 87 - 16:09 | |
ممنونم آقای امید .. خیلی زیبا بود. |
29 اسفند 86 - 21:31 | |
آرزویم این است
نرود لبخند ار عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
***روز نو ، بهار نو مبارك *** |
22 بهمن 86 - 12:49 | |
جعبه های سیاه و طلایی
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.
او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی. به حرف خدا گوش کردم.
شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد. سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم: در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من! همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.
پرسیدم پروردگارا! چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟ گفت:ای بنده من! جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...
|

















من امید صدرزاده خوئی هستم. یک نویسنده ی آماتور جوان که هر از چند گاهی دستی به قلم می برم و چیزهایی می نویسم و مثل بسیاری از نویسندگان آماتور دوست دارم

