:: تمنا :: 2 شهریور 87 - 15:22 |
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا
مارا سر تازیانه ای بس باشد... ![]() تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود اندر غم عشق اما نه چنین زار که اینبار افتاد ![]() در خم زلف تو از اهل جنون شد دل من ... ...واندر آن سلسله عمریست که... خون شد دل من... ... .. . این همه فتنه مگر زیر سر زلف تو بود ... .. . من درد تو را ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم ... |








