__
لیست دوستان :: 39
لیست کلوبها :: 3
  • نام کلوب :اشتباه
    نام انگلیسی : eshtebah
    تاسیس : 27 مرداد 1385
    127 عضو ، 41 بحث ، 3 آلبوم

    اشتباه

  • نام کلوب :خونین لب خندان
    نام انگلیسی : khonin_labe_khandan
    تاسیس : 6 فروردین 1387
    48 عضو ، 48 بحث ، 6 آلبوم ، 4 مقاله ، 6 لینک ، 4 نظرسنجی

    خونین لب خندان

  • نام کلوب :دادگاه تاریخ
    نام انگلیسی : dadgahetarikhj
    تاسیس : 8 آذر 1386
    693 عضو ، 17 بحث ، 5 آلبوم ، 14 مقاله ، 2 لینک ، 1 نظرسنجی

    دادگاه تاریخ

یاد داشتی سر دستی بر سخنان یک روشنفکر کاملا امروزی !
29 اردیبهشت 87 - 11:13

در گذشته ای نه چندان دور افراد با سواد در کشور خیلی کم بودند و بالطبع در روستایی دیر افتاده چون روستای ما ان هم در زمان پدر بزرگ من بسیار نادر و کمیاب

خدا رحمت کند پدر بزرگم را حکایت های جالبی میگفت از جمله اینکه در ده ما تنها یک نفر  بود که خو را با سواد معرفی کرده بود و چون با سواد دیگری در ان ده نبود که پرده از بی سوادی وی بر گیرد  از باب این با سوادی احترام و حرمتی خاص در ده بر هم زده بود تا زد و بر حسب اتفاق یک با سواد واقعی  گذرش به ده ما افتاد و چون از قضیه بی سوادی آ میرزا خبر دار شد عزم را جزم کرد بر افشاگری

غوغا بالا گرفت و بنا بر مناظره شد بین مدعی سواد و با سواد واقعی در میدان ده و حضور اهالی

کد خدا از با سواد واقعی خواست بنویسد مار و نوشت . چون نوبت آمیرزای ده رسید شکلی از مار کشید و رو به اهل ده که ایها الناس شما بگویید که کدامیک صحیح است و ...

چند روز پیش اتفاقاتی افتاد در یک کلوب که حکایت فوق را در خاطرم زنده کرد . بحثی بود در باب آزادی و دموکراسی . اهالی کلوب ظاهرا افرادی به شدت ازادی خواه بودند و تنها دغدغه شان نبود آزادی در کشور ولی چون پای آزادی خواهی عملی در میان امد از پذیرفتن هر شخص و فکری که ذره ای مخالف انها باشد به شدت گریزان !

نمونه ای از سخنان یکی از ان عزیزان را ببینید


برای شنیدن افکار "متفاوت" کلوب زیاد است،رفتار بسیاری از افراد در کلوب های دیگر واضح است.
کسانی که اینجا هستند همه در کلوب های فعال دیگری هم عضو بوده و هستند و بسیاری چیزها را دیده اند.
حتماً شما هم دیده اید که در یک کلوب وقتی دو طرز فکر کاملاً مخالف که حتی در پیشفرض ها هم تفاهم ندارند با هم وارد بحث
می شوند چه اتفاقی می افتد،می شود دقیقاً همان جبهه گیری و جنگی که گفتید از آن بیزارید،
ما همه این مسائل را دیده ایم،از طرز فکر و دفاعیات آن ها هم آگاهیم،بخاطر همین است که نمیخواهیم اینجا هم  مثل آن جاها شود.
شما می گویید که اصل بر برائت است، خب این درست است اما وقتی که سابقه یک فرد در کلوب های دیگر خراب است
پس دیگر آن شخص بری نیست! و هیچ دلیلی هم ندارد که او در این کلوب رفتار متفاوتی از خود نشان دهد.
هرچند امکان این مسئله وجود دارد ولی بنا بر تجربه بسیار احتمالش کم است و ما هم مجبوریم برای حفظ سلامت محیط کلوبمان آن احتمالات را قربانی کنیم.
ببینید گفتیم که اینجا میخواهیم نمونه ای از جامعه ایده آل ما باشد،در جامعه ایده آل جای برای افراد بنیاد گرا و متعصب وجود ندارد.
و ما اینجا نمیتوانیم افکار و طرز فکر افراد را عوض کنیم و آنگاه جامعه کلوبی ایده آلمان را بسازیم
پس مجبوریم انتخابی عمل کنیم و افرادی را که سابقه آن رفتار ها را ندارند به عضویت بپذیریم.
هرچند شاید این با اصول کلی دموکراسی در تضاد باشد ولی چاره ای هم نیست.

البته شایسته تر این بود که در همان کلوب و بحث به این سخنان پاسخ داده شود که متاسفانه به چند دلیل امکان پذیر نشد .

اول اینکه مدیر محترم ان کلوب با بستن بحث و منع اعضا از ادامه بحث امان پاسخگویی در ان کلوب را سلب کرد و دوم عقیده شخصی خودم که ادامه بحث را به صورت شخصی نمی پسندیدم . و سوم انکه بحث با کسی که سقف اگاهی خود را بر روی دانسته های امروزش تنظیم و محکم کرده و بعبارتی جایی برای هیچ چیز بیشتری نگذاشته است بدان ماند که بر کاسه ای لبریز قصد افزودن ابی داشته باشی


این دوست عزیز با عنوان کردن اینکه کلوب برای شنیدن افکار مخالف بسیار است عملا از ان کلوب خاص محیطی بسته با افراد و از ان مهمتر افکار و ارایی محدود میسازد . یک جمع کوچک که داعیه روشنفکری و برتر بودن از دیگران دارند . کسانی که چنان بر تفوق و برتری خود بر دیگران ایمان دارند که حتی نیاز به شنیدن نظرات مختلف و حتی متفاوت و یا تفکر در باب انتقادات دیگران را احساس نمی کنند

نمی دانم که چرا یاد گروه ها و محافل ادبی دوران بازگشت افتادم . گروه هایی که حصاری بلند دور خود کشیدند و از مردم فاصله گرفتند و در برج عاج خویش نشستند . و بر اها و ان انجمن و محفل ها ان رفت که دانید و امروز جز در گوشه هایی از کتب تاریخ نامی باقی نماند و محکوم به زوال اضمحلال با چنان سرعتی شدند که حافظه تاریخ همه به سختی یادی از انان دارد

و نمی دانم چرا یاد همزمانی ایوان تورگینف اشراف زاده و ان همه امکانات و اعتبار و احترام افتادم با زندانی خانه ارواح داستایوسکی !

اولی از برج عاج خود به گند وتعفن جامعه نگریست و با دستمالی برابر بینی به نوشتن رمانهایش پرداخت و دیگری از خیابان گذشت و تعفن را از نزدیک احساس کرد و از الوده شدن نهراسید و بدانجا رسید که نیچه گفت داستایوسکی تنها روانشناسی بود که از او چیز یاد گرفتم

به قسمتی دیگر از سخنان این فیلسوف روشنفکر امروز توجه کنید :


حتماً شما هم دیده اید که در یک کلوب وقتی دو طرز فکر کاملاً مخالف که حتی در پیشفرض ها هم تفاهم ندارند با هم وارد بحث
می شوند چه اتفاقی می افتد،می شود دقیقاً همان جبهه گیری و جنگی که گفتید از آن بیزارید،
ما همه این مسائل را دیده ایم،از طرز فکر و دفاعیات آن ها هم آگاهیم،بخاطر همین است که نمیخواهیم اینجا هم  مثل آن جاها شود.

پیشفرض ها !!!

لابد اولین پیش فرض هم اینکه من درست میگویم و تمام حق و حقیقت یکجا در نزد من است و انان بر باطل پای میفشارند

براستی که حق با این دوست عزیز است اگر با چنین ذهنیتی توتالیتره در هر حیطه و حوزه ای وارد شویم جنگ سرانجام محتوم چنین اغازی مشکوک خواهد بود

وقتی تصور کنیم که از دفاعیات انها اگاهیم اولا قبل از شروع بحث انها را در مقام اتهام و پاسخگویی و دفاع میدانیم و دوما با استناد به پیشفرض ها پاسخ انها را هم چنان واضح و اشکار فرض کرده ایم که به خود زحمت شنیدن دفاعیات! را هم نمیدهیم تفکر و مطالعه و بررسی پیشکش

و اما نکته جالب اینکه نمی خواهیم اینجا مثل انجا شود !

اتفاقا این دوست عزیز میخواهند اینجا مثل انجا شود فقط با یک تفاوت بسیار کوچک و ان جابجا شدن دو طرف است . وگرنه همانطور که انها گمان دارند که نیازی به شنیدن سخنان و دفاعیات اینان ندارند اینان نیز در کلوب خود نیازی به شنیدن دفاعیات انان نمی بینند و هر دو طرف به هیچ وجه مخالف خود را بر نمی تابند . چه تفاهمی !


 و ایضا از فرمایشات این روشنفکر امروزی

شما می گویید که اصل بر برائت است، خب این درست است اما وقتی که سابقه یک فرد در کلوب های دیگر خراب است
پس دیگر آن شخص بری نیست! و هیچ دلیلی هم ندارد که او در این کلوب رفتار متفاوتی از خود نشان دهد.
هرچند امکان این مسئله وجود دارد ولی بنا بر تجربه بسیار احتمالش کم است و ما هم مجبوریم برای حفظ سلامت محیط کلوبمان آن احتمالات را قربانی کنیم.

با این استدلال چون منی حق دارد که همواره با شنیدن خبر کوچکترین اشوب و اغتشاشی بر خود بلرزد و مدام در دلهره این باشد که مبادا به جرم این اغتشاشات مرا دستگیر کنند چرا که یکبار  در دوران ابتدایی در اعتراض به نمره درسی شیشه مدرسه را شکسته ام و دیگر بری نیستم !

و همین دوست روشن فکر ما وقتی که بعد از مسدود شدن پروفایلش یک پروفایل دیگر با همان عکس و همان نام و مشخصات ساخت باید به پلیس کلوب حق بدهد که قبل از نوشتن حتی یک خط مسدودش کند ! چون سابقه دارد و بری است

اما هم اصول عدل و قضا چنین سخنی را نمی پذیرد و هم اصول فلسفه و منطق شدیدا از ان برحذر میدارد و بصراحت  میگوید که از است نمی توان به باید رسید یعنی در مورد ان دیگران نهایتا می توانیم بگوییم که تا کنون رفتارشان  چنین بوده است و نمی توانیم بگویم چون تا کنون چنین بوده است از این به بعد هم باید چنین باشد

متاسفانه این دوست عزیز چنان درگیر پیشفرض ها و انتظارات خود در باب توالی اتفاقات هستند که اساسی ترین اصول علم را هم نادیده می گیرند .

پیشفرضها ذهن ما را پر میکنند به گونه ای که جایی برای پذیرش مطالب جدید ولو حقیقت مسلم نمی گذارند و انتظات ذهنی ناشی از توالی انحرافافتی بزرگ در حقیقت ایجاد میکنند که شایعترینشان شاید خرافات باشد

 شاید شما هم شنیده باشید که مثلا دیدن گربه سیاه بدیمن است . مگر این باور خرافه و امثالهم از کجا امده اند ؟ غیر از این بوده که چون چند بار بعد از دیدن گربه سیاه برای کسانی اتفاقات  نامطلوب افتاده و از ان به بعد عادت کرده اند که بعد از دیدن گربه سیاه انتظار وقوع حادثه ای داشته باشند ؟


راستی اگر قرار باشد اول سابقه فردی را بررسی کنیم ( ان هم در حوزه تفکرات و اندیشه ) و بر اساس این سابقه رای صادر کنیم بر برائت یا عدم ان ایا روش تفتیش عقاید یا گزینش های پلیس مخفی را در پیش نگرفته ایم ؟ این دیگر چگونه اصل بر برائت بودنیست که باید بری بودن ثابت شود  ! ان هم نه در شرایطی که طرف اتهامات خود را بشنود و فرصت توضیح و دفاع داشته باشد و نفر سومی غیر از وارد کننده اتهام و متهم وجود داشته باشد تا به قضاوتی فرمایشی بنشیند ؟ شاید شریعتی حق داشت ارزو کنند که ای کاش در قرون وسطا می زیستم ! تا دست کم در دادگاه تفتیش عقاید اتهاماتم را می شنیدم و حق گفتن اخرین دفاعیاتم را داشتم تا هیات منصفه ای ولو فرمایشی در باب ان تصمیم بگیرد !

وقتی برای حفظ مصلحت ( خواه نظام خواه کلوب یا هرچیز دیگر) احتمال بری بودن دیگران را نادیده میگیریم قطعا چیزی را قربانی کرده ایم و چه هولناک است تصور قربانیانی که در تمام طول تاریخ بشر به استناد باور ها و پیشفرض های بر خواسته از جهالت به قربانگاه بردند

و بزعم این روشنفکر امروزی در چنین حالتی قربانینی که در مقابل حفظ یک محیط و محفل مجازی کوچک میدهیم بسیار سنگین و با ارزش است . و اولین قربانی این تفکر دموکراسی و ازادی خواهیست و دومینش خود ما که به هیبات جلادان خود در میاییم . افسوس که این تغییر شکل را اگاهانه انجام میدهیم

لیست توصیفنامه ها
21 اردیبهشت 87 - 13:13
ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم, چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم, ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی, همچو ابر سوگوار اینگونه گریانت نبینم, ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره, در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم, تکیه کن ....تکیه کن بر شانه ام هی شاخه ی نیلوفری رنگ, تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم قصه ی دلتنگیم را خوب من بگذار و بگذر, گریه ی دریا چه ها را تا به دامانت نبینم, کاشکی ...کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من, تا که سیل اشک را بیش از این مهمانت نبینم
10 اردیبهشت 87 - 17:57
همیشه دلتنگتم ، دلتنگ گذشته ها دلتنگ خاطره ها ، دلتنگ خنده ها ، دلتنگ با هم بودنمان من دلتنگم ، دلتنگ تو خیلی زود گذشت روزهای با هم بودنمان خیلی زود تمام شد عمر خنده هایمان خیلی زود اتفاقات زندگی مان خاطره شد خیلی زود برچسب خاطره روی تو زده شد تو فعلا که رفتی ، خیلی زود... تو که رفتی پریشان شد خیالم همه گفتن که من دیوانه حالم نمیدانند که این دیوانه در فکر شفا نیست هر چه هست اما بی وفا نیست
8 اردیبهشت 87 - 20:41
ناموس گل کجاست؟ در رنگاش باید باشد؛ در بو هاش. ناموس هندوانه کجاست؟ در شیرینی اش باید باشد ؛ در قرمزی اش! ناموس خروس کجاست؟ در تاجاش باید باشد؛ در قوقولی قوقوی اش! ناموس مرغ کجاست؟ در تخم اش باید باشد. ناموس گاو کجاست؟ در پستانهای پُرشیرش اگر ماده باشد؛ و در شاخهای تیزش اگر نر باشد ناموس سگ کجاست؟ در پوزهاش باید باشد؛ و در هزاران هزار حس بویایی اش ناموس پشّه کجاست؟ در نیش اش باید باشد؛ در وزوزش! ناموس فلفل کجاست؟ در تیزیاش باید باشد! ناموس خیابان کجاست؟ در آسفا لتش باید باشد ناموس ایمان کجاست؟ در گوش اش باید باشد؛ در چشماش! ناموس انسان کجاست در آزادی اش باید باشد!
__