لیست کلوبها :: 52زیبا 15 تیر 87 - 03:13 |
قلب خاک خوبی دارد ، هر دانه در آن بکاری از جنس ، از همان جنس صددانه برمی داری!
چیزی که، جان عشق را نجات داد!
روزی روزگاری در
جزیره ای زیبا، تمام حس ها زندگی میکردند: شادی ، غم، غرور ، عشق و... . روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب
خواهد رفت!پس همه ی ساکنین جزیره قایقهایشان را مرمت نموده و جزیره را ترک
کردند!اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه بماند!چرا که او عاشق جزیره بود!وقتی جزیره
به زیر آب فرو میرفت! عشق از ئروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک میکرد کمک
خواست و به او گفت:آیا میتوانم با تو هم سفر شوم؟! ئروت گفت خیر نمی توانی!من
مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم، و دیگر جایی برای تو وجود ندارد!پس عشق
به غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست!عشق گفت: لطفا کمکم کن و
مرا با خود ببر!!! غرور گفت:نمی توانم!تمام بدنت خیس و کئیف شده تمام قایق رو کئیف
میکنی! غم در نزدیکی عشق بود...پس عشق به او گفت:اجازه بده تا من با تو بیایم؟!غم با صدای حزن آور:آه عشق،من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم... پس عشق اینبار
به سراغ شادی رفت و او را صدا زد!اما او آنقدر غرق شادی و هجان بود، که حتی صدای
او را نشنید! ناگهان صدایی مسن گفت:بیا عشق من تورا خواهم برد.عشق آنقدر خوشحال
شده بود که حتی فراموش کرد ،نام یار دیگرش
را بپرسد!و او خود را سریع به داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد!
وقتی به خشکی رسید،پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد چقدر به پیرمرد مدیون است!چرا که او جان عشق را نجات داد!!!
عشق از علم پرسید او که بود؟؟؟علم پاسخ داد: او زمان است... عشق گفت: زمان؟؟؟ اما چرا به من کمک کرد؟... علم لبخندی خردمندانه
زد و گفت:زیرا زمان قادر به درک عظمت عشق است!!!...
مجله موفقیت ش 58 تیرماه 82
|
لیست توصیفنامه ها30 فروردین 87 - 04:48 | |
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
|

















