لیست توصیفنامه ها3 خرداد 87 - 13:15 | |
نمی دانم نقش این همه اندوه نهفته در خویشتن را روی کدام سینه حک کنم
تا طرح ناخوشایندشان مثل خوره روحم را در انزوا نطلبد و سیاهی سایه ام را خوشبین شوم !
آن وقت مثل همه ی آدم هایی می شدم که هیچ وجه تشابهی در بین افکار من و ایشان پیدا نشده است
و می خندیدم به همه ی چیزهایی که آن ها را می خنداند و با یک شاخه گل و یک نیم نگاه روحم می رفت به ملکوت اعلی !
اما اینجا هیچ ناطقی روشنی مسیر را نطق نمی کند و هیچ همدلی هم به درد دل من نمی خورد !
ژرفای احادیث مردم را اسکناس هایی رنگارنگ احاطه کرده اند و گیسوهایی که طره ها را در آغوش می گیرند ! !
پس به ناچار با سینه ی تکه کاغذهایی مواجه می شوم که زلالی شان را به قلم من می سپارند و من هم می نویسم برای دل تو !
خیال من در هم می ریزد بی آن که دلیلی برای دگرگونی های خویشتن بیابم
واشک می ریزم مثل کودکی که مادرش او را از شیر می گیرد و انگــار خیالی خوش را گم و گور کرده است !
این گونه تو من را بچه ی ریش دار می خوانی !
و نمی دانی که خلاء امیال من رانمی تواند هوای خنده های صدا دار هم آغوش تو پر کند و احساس من می خندد به ریش آن ها "فقط"
آخر ...
هیچ چیزی برای کودک، شیر مادرش نمی شود !
در زندگی درپی شناخت احساسی بودم که بعضی ها از آن دم می زدند
می خواستم بدانم کدامین محرک آدم ها را به دنبال هم می کشد و آخر هم برای هم می کشد؟ !
کدامین احساس خرد را از سر آدمی به در می کند و طرح خوشایند دیگری را جای آن می نشاند !
این که چگونه یک جاذبه اشک ها را از سد بغض فراری می دهد آن ها را نماد همدردی با دلی آشنا می کند !
از سر کدام نیرو آدم ها خستگی هاشان را به درونشان محول می کنند و طراوت را اظهار می کنند !
یا این که کدام پوشش غرور را محذوف می شمارد و دو نفر را وادار می کند تا به آن یکی بگویند :
آی فلانی ..." دوستت دارم" !
"شناخت همه ی این ها نقطه ی قوتی بود برای ارضا نمودن کنجکاوی های ذهن من" !
حادثه گویاترین پاسخ برای پرسش هایی بود که ذهنم از تجزیه تحلیل آن قاصر بود !
وقتی عزیز ترین شخصیت حقیقی پیرامونم را به خروارها خاک سپردم، فهمیدم خاطره ها ی زیبا هم می توانند عامل تجزیه احساس آدمی شوند !
وقتی زلالی قطره اشک های صمیمی ترین دوستانم منظر چشمان من شد فهمیدم آب هم گاهی آتش می زند!
یا وقتی که تنهایی به مالک خویشتن خندید دریافتم که او هم غریت آدم ها را درک نمی کند!
آری ، عوامل ابهام در روان من را وزیر حادثه استیضاح می نمود!
نمی دانم این احساسی که گاه و بی گاه سرتاپای وجودم را می چسبد اسمش چیست !
یا مثلا نام محرکی که سبب می شود یک نفر را بیشتر که ....نه .... "اندازه ی خودم "..... دوست داشته باشم برایم مجهول است !
برای من غیر قابل درک است که
چرا پیرمرد همسایه هیچ وقت ازدواج نکرده است و فقط زل می زند به پیرامونی که برایش بی ارزش جلوه می کند !
من نمی دانم اسم این احساسی که گاه و بی گاه وجودم را محکم در آغوش می گیرد چیست !؟؟
نکند باردیگر حادثه نقصان خیالم را تکامل بخشیده است و آرمانی جنجالی را بدان عرضه نموده است !
مثل حقیقتی که آدم ها آن را دوست دارند و در جست و جوی آن گام برمی دارند ، اما عاقبت مزه ی ناخوشایندش دهانشان را تلخ می کند !!
شاید این احساس همان احساسی است که موی پدرم را زود سفید کرد و مادرم را معشوقش ساخت !!!
شاید این اجبـار نشأت گــرفته از اختیـارم وادارم کــرده است تا از عمق وجود فــریاد برآورم که:
"آ آ آی....فلانی ی ی ....دوستت دارم"
می دانم دیدگان و افکارت مناظره گر عشق بازی واژه های من است !
و ، صف آرایی شان را به سرعت مرور می کنی تا سرانجام این اتحاد را برای خود تفسیر نمایی !
اما گزینش گر کدام عاقبت شوم وقتی از آخر قصه مان فرار می کنم
وقتی با هر خداحافط یک قدم به انتها نزدیک می شوم و به تنهایی ام سلام می کنم !!
شاید برای این است که ، آدم ها برای سختی آفریده شده اند !
خسته که نیستی !
پس لبخند بزن !
این تمام زندگی است "فقط برای من "
پس لبخند بزن تا ...
زندگی کنیم ! |
22 بهمن 86 - 18:43 | |
دیر گاهیست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است كه اسیر شب یلدا شده ام من كه بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنید تا نبینم كه چه تنها شده ام....
|
22 بهمن 86 - 18:42 | |
ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز این چنین غمگین نیافت
باغ، هرگز این چنین تنها نبود
تاج های نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد در سینه تان
صبح می خندد خودآرایی کنید!
اشک های یخ زده، آیینه تان
رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!
روزگاری، شام غمگین خزان
خوش تر از صبح بهارم می نمود
این زمان – حال شما، حال من است
ای همه گل های از سرما کبود !
روزگاری، چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه ی مهتاب را
این زمان – دور از ملامت های ماه –
چشم می بندم که جویم خواب را
روزگاری، یک تبسّم، یک نگاه
خوش تر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاری، هستی ام را می نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگیزِ من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه ی از آرزو لبریز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگی در لای رگ هایم فسرد
ای همه گل های از سرما کبود... !
فریدون مشیری |









