__
لیست دوستان :: 958
لیست کلوبها :: 99
  • نام کلوب :دبیرستان پروین اعتصام
    نام انگلیسی : parven
    تاسیس : 26 آبان 1385
    83 عضو ، 0 بحث ، 10 آلبوم ، 1 مقاله

    دبیرستان پروین اعتصامی ارومیه

  • نام کلوب :دانشگاه آزاد ماکو
    نام انگلیسی : makuniversity
    تاسیس : 2 دی 1384
    102 عضو ، 4 بحث ، 5 لینک

    دانشگاه آزاد ماکو

  • نام کلوب :ارومیه
    نام انگلیسی : orumieh
    تاسیس : 22 دی 1383
    1793 عضو ، 715 بحث ، 11 آلبوم ، 17 مقاله ، 28 لینک ، 1 نظرسنجی

    ارومیه

  • نام کلوب :دانشگاه ارومیه
    نام انگلیسی : urmiauniversity
    تاسیس : 22 دی 1383
    1229 عضو ، 289 بحث ، 2 مقاله ، 18 لینک ، 1 نظرسنجی

    دانشگاه ارومیه

  • نام کلوب :دانشکده دامپزشکی اروم
    نام انگلیسی : veterinary
    تاسیس : 2 اردیبهشت 1384
    227 عضو ، 157 بحث ، 11 آلبوم ، 364 مقاله ، 45 لینک

    دانشکده دامپزشکی ارومیه

  • نام کلوب :دانشگاه آزاد ارومیه
    نام انگلیسی : urmia_azad_un
    تاسیس : 22 اسفند 1383
    245 عضو ، 81 بحث ،

    دانشگاه آزاد ارومیه

معرفی یه کلوب باحال
30 تیر 87 - 15:14
سلام به همه دوستای گلم
23_34_3.gifسلام به همه دوستای گلم یه دعوتنامه توپ از یه کلوب توپ
فقط اگه هیجان واست خوب نیست بفیشو نخون
36_1_55.gif
بدو تا دیر نشده فصل دوباره بهترین بحث ها و بهترین اعضایی که ممکنه وجود داشته باشه را با کلی بحث های شیرین و داغ و متفاوت را داره
36_3_15.gif
اگه میخوای تریپ لاو بترکونی
4_14_6.gif
یا کل کل و دعوا راه بندازی و یا اینکه خیلی شاخی
36_9_4.gif
یا اینکه فکر میکنی خیلی خوشتیپ و خوشگل و یا خیلی خفنی
36_1_22.gif
و یا خیلی اهل پارتی هستی خوب بدو دیگه چی میخوای .... اووم چرا معطلی بیا ببینمت بدو ....
36_3_12.gif
خوب بهتره بگم دوست عزیزم خوش اومدی راستی اینم آدرسه کلوبمونه


atrmyp.jpgatrmyp.jpgatrmyp.jpg
هان میدونم قلبت به تاپ و توپ افتاد
خب اینم لینکش کلوب ارومیه پاریس ایران
http://www.cloob.com/clubname/orumiyehparis1211317531_1.gif


2h72cxx.gif


17636_9196.gif

2h72cxx.gif


5817_8743.gif
لیست توصیفنامه ها
29 تیر 87 - 22:11
از دل تا قلم راه زیادی است . حرفی که از دلم بیرون می آید و تا بدست قلم در صفحه خاطراتم نوشته شود هزاران بار عوض می شود . کاش می شد همان درددلها را نوشت تا همه بدانند در درون قلب کوچکم چه می گذرد. ارمیا راد
28 تیر 87 - 23:31
روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند؛غم,شادی,غرور,ثروت,عشق و... . روزی خبر رسید که قرار است تمام جزیره به زیر آب برود؛ پس تمام اهل جزیره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند. اما عشق راضی به ترک جزیره نشد !چرا که او عاشق جزیره بود! آن لحظه فرار رسید و تمام جزیره به زیر آب رفت!عشق ازغرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببری؟ غرور گفت:نه تمام بدنت خیس و کثیف شده است و قایقم را کثیف می کنی! غم در نزدیکی عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آیا تو مرا با خود می بری؟ غم با صدایی حزن آلود گفت:آه عشق من خیلی غمگینم و احتیاج دارم تا تنها باشم! پس اینبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت:قایق من پر از طلا و جواهر است و دیگر جایی برای تو نیست! عشق اینبار از شادی کمک خواست.اما شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید. ناگهان صدایی مسن و خسته گفت:بیا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!! عشق از خوشحالی فراوان خود را به داخل قایق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد! آنها به خشکی رسیدند و پیره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهمید که حتی نام آن پیرمردرا هم نمی داند. از پیر دیگری پرسید آیا تو او را می شناسی؟گفت :آری او زمان است! عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!! پیرمرد گفت:آری زمان؛چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است!!!!!
25 تیر 87 - 01:27
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!" وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد! (تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید! من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم
__