لیست دوستان :: 182
لیست کلوبها :: 6یادم نیست ... 14 مهر 87 - 10:21 |
اسم من چیست؟ خدایا چه کنم یادم نیست
... .. . |
لیست توصیفنامه ها14 مهر 87 - 11:42 | |
تولدت مبارک تولدت مبارک
دقیقههاى دلتنگ
ثانیههاى لبریز
صداى پاى خشخش
دخترِ برگ و پاییز
گلپونههاى وحشى
نسترناى بىتاب
نگاهِ آبىِ عشق
دخترِ مهر و مهتاب
پنجرهها رُ واكن
برگا شدن طلایى
تكیه بده به ابرا
دلا شدن هوایى
با ریتمِ خیسِ بارون
برقص میونِ باغچه
اُركیده رُ صدا كن
براى خوابِ طاقچه
تُو حسرتِ نگاتن
پنجرههاى دلتنگ
همنفسِ صداتن
قناریاى خوشرنگ
خورشیدِ ماهِ مهرى
نارنجى و طلایى
زردى عطرِ لیمو
تلخىِ آشنایى
چشماى جاده گریون
صورتِ كوچه خیسه
ستاره تا ستاره
شب از تو مىنویسه
من بودم و تو بودى
پرنده بود و پرواز
غزل ترانه مىشد
تُو كوچه باغِ آواز
شایا تجلی کتاب تولدت مبارک
|
9 تیر 87 - 20:39 | |
تو فرشته هستی اما
بنام خدا
سلام
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب می دانم. اما گاهی پرند ه ها و انسا نها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این بزر گترین اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید. پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی. پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود. پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را كجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذا شت و جای خالی چیزی را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!
|
20 خرداد 87 - 16:19 | |
دلی دارم میان خار و آتش لانه کرده
سری دارم که سودای هزار افسانه کرده
دلی دارم که غمگین است و نا آرام و تنها
میان این همه بیگانه در خود خانه کرده
ندارد همزبانی همدلی این بینوا دل
برای غیر خود زلف دلش را شانه کرده
دلم در دام صیادی اسیر است و گرفتار
که صیدش را رها در دست هر بیگانه کرده
بنال ای دل که گاه غمگساری ها و زاری است
غم این روزگاران دون مرا دیوانه کرده
مرا از پشت خنجر میزند زخم زبانها
همان دشنه که روح تشنه را پیمانه کرده
t.s |

























