لیست کلوبها :: 27okhey 25 تیر 87 - 15:59 |
می خواهی بروی ، بی بهانه برو ، بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را
صدایت همان صدا ،نگاهت ناتنی ودستهایت سرد
می روی اگر ، بگذار بیگانه بماند صدایت هم
تو گل رها شده در آغوش دریایی، فرا خواهند گرفت تو را موجها
و گرفتارت خواهد ساخت روزی
محبت ساختگی ات،عشق دروغینت،چشمان پر فریبت،حرفهای پوچت، همان سند جعلی
گمان مکن.
پهن می شوم به سان راهها بر گامهایت
و التماست میکنم که برگردی ! که چشمانم را سایبان شوی
نه....!
نه این ، ممکن نیست !
شکستنی نیست وقارم همانند قلبم
پستی وآن گاه زندگی ، روزگار خوشی نیست !
نمی گویم تو کوه سرفرازی ، خم شو
نمی گویم درمانم در دستان توست
نمیگویم که چشمانم بعد از تو هرگز عاشق نخواهند شد
نمیگویم که قلبم به تو محتاج است
نه
هرگز
نمیگویم که بی تو زندگی سراب است
که نفسهایم بی تو به شماره خواهند افتاد.
نه محبت پول خردی است در دستان تو
و نه من گدایی دست گشوده فرا روی تو.
می خواهی بروی...
این راه ، این هم تو
...
تنها بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم.
اگر رفتی ، بدان ، خواستی برگردی هر گاه
بسترت بالشی خاردار خواهد بود
,و پیشوازت چشمانیست که دیگر هیچ گاه گرمای نگاهشان را حس نخواهی کرد
می خواهی بروی
نه حرف بزن ، نه چیزی بگو
دیگر حتی نگاه هم نکن !
نیست شو چون غریبه ها در مه و دود
دلبسته چه چیزی بودی ، که نتوانستی بگویی
و اکنون در پی دیدن هزار عیب منی.
می خواهی بروی
بی بهانه برو
بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را.
صدایت همان صدا ، نگاهت ناتنی
می روی اگر
بگذار بیگانه بماند صدایت هم
|













