لیست دوستان :: 379
لیست کلوبها :: 6
لیست توصیفنامه ها16 آبان 87 - 10:58 | |
یادم میاد که اون شب ، بهم گفتی نگارم
نمون در انتظارم، برگشتی نیست تو کارم
یادم میاد که تا صبح ،من با تو گریه کردم
گفتی که کوه دردم ،میرم که بر نگردم
گفتم بهت عزیزم، کاشکی تموم شه دردات
غم نباشه تو چشمات ،دست خدا به همرات
حالا عمری گذشته ،از اون شب جدایی
نه دیگه نیست رهایی،دلم شدش فدایی
|
27 تیر 87 - 11:10 | |
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری ای سینه امشب از غمش فریاد کـن فریـاد کـن وی دیــده انــدر ماتـمـش بیــداد کن بیــداد کـن ای پنجـه بر در سینـه را دل را از او بیـرون بکش ایـن صیــد در خـون غـرقــه را آزاد کــن آزاد کــن ای عشـق غمـگیـن خاطـرم در دل بیفکـن آذرم ویـــرانــهام را از کــــرم آبــــاد کـــن آبــــاد کـــن آزردهام خــواهــی چــرا آخــر شــبــی از در درآ این عاشـق دلخسته را دلشاد کن دلشاد کن سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــیکـنی جـــور و جــفــا بکـن اگـر مـهـر و وفـا نـمــیکـنی زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــینـهی درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــیکـنی عهد هر آنچه میکنی وعده به هر که میدهی عـهـــد ز یــاد مــیبــری وعــده وفـــا نـمـیکـنی تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا زانـکه خطـا نمیکنی تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بیتو بـیتـابـم شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــیبــرد خــوابــم تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه چــه کـــرد بــا دل مــن آن نـــگـــاه شـیـــریــن آه تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه چــــه آرزوی مــحــالـیاسـت زیــســتــن بــا تــو مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو |
17 خرداد 87 - 18:32 | |
سینه ریز مروارید آسمان در پوششی لطیف از حریر ابر بی دریغ و پر سخاوت دردادنه های باران بر بستر عشق بازی دریا و زمین می ریخت... و ساحل ِ عریان ِ پر عطش چون همیشه خود را به دست نوازشهای ملتهب ِ امواج سپرده بود... و آن سو بر تخته سنگی در میان آب مردی بنشسته با جامه سیاه با چشمانی خیره به نقطه ای مبهم در فراسو... سینه اش مملو از فریاد و درد است و ولی افسوس واژه های یخ زده راهی برای خروج از حنجره بسته اش نمی یابند... سینه اش از فشار ناگفته ها در معرض از هم دریدن است نفسهایش به شماره افتاده اند و درد بر جانش مستولی شده لحظات به سختی می گذرند گوئی به فرجام ِ کار چیزی نمانده است... ناگاه کلمات فشرده و سوزان و پر شتاب راه خروجی از چشم هایش به سوی دریا می یابند و خود را در آغوش باز و لطیف ِ صدفهای منتظر رها می کنند مرد از هوش می رود و صدف ها بی درنگ مشغول ساختن دردانه هایی بی مثال می شوند در حالیکه سوار بر بال امواج راه خود را به سوی فراسو در پیش می گیرند همان جا که سرزمین ِ پریان ِ دریاییست تا سینه ریزی از مروارید بر گردن ِِ یک پری بیاویزند...!!! |






















