لیست دوستان :: 3پاییز!!!!!تجدید خاطره!!!!حال و روز! 18 مهر 87 - 17:29 |
سلام حال همهی ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه بهگاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بیسبب گویند با اینهمه اگر عمری باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بیجفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بیدرمان!
تا یادم نرفته برایت بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود میدانم که همیشه حیاط آنجا پر از هوای نیامدن است اما تو لااقل گاهی...هر از گاهی... ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل نیست نامهام باید کوتاه باشد ساده باشد بدون حرفی از ابهام دوباره برایت مینویسم حال همهی ما خوب است اما تو باور نکن!!! |
لیست توصیفنامه ها18 مهر 87 - 17:23 | |
دوست دارم....
همه چیز را بخاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب،
شب را در بستر ،
بستر را برای اندیشیدن به تو دوست میدارم
من عشق را در امید ،
امید را در تو ،
تو را در دل،
دل را در موقع تپیدن به خاطر تو دوست دارم
ای دوست من خزان را به خاطر رنگش،
و بهار را به خاطر شکوفه هایش و خدایی که دل را برای تپش ،
تپش را در پاسخ ،
پاسخ را در چشمان قشنگ تو برای عصیان زندگی آفرید دوست دارم
-دوستت دارم دوسته خوبم!
|
5 مهر 87 - 16:32 | |
آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند ، پس بی نظیر باش .
The person that you are , is gods gift to you , and the one you will be is your gift to god , so be perfect and excellent .
وقتی به چیزی که آرزوت بود رسیدی ، تازه میفهمی که آرزوش بهتر از داشتنش .
When you reach to your wish , you understand that wishing some thing is better than having that .
بعضی از آدما مثل کوه می مونن ، هر چی بهشون نزدیک تر بشی ، بیشتر به عظمت و بزرگی شون پی می بری .
Some people are like moan thins , when you get closer to them , you find out their authority more .
همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی می کنی ، پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی ، چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته .
think about living in a glass world , so trying not throw stone to anyone , because the first thing that will be broken is your world .
زندگی مثل یه جاده است ، من و تو مسافراشیم ، قدر لحظه ها رو بدونیم ، ممکنه فردا نباشیم .
life is a road and you are its passengers so , be careful about the value of your times , maybe you wont be in the road tomorrow
|
10 شهریور 87 - 16:00 | |
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
|














