همرنگتعداد بازی: 11امتیاز:72 لوبی مشاهده آمار بازی
گوسفند در خیابانتعداد بازی: 1امتیاز:260 لوبی مشاهده آمار بازی| کلوب آی دی | narges_hot ، سن کلوبی : 1 سال و 7 ماه و 28 روز |
| درباره من | یک خانه مملو از هیچ با سه صندلی یکی برای خودم،یکی برای کسی که رفت! و یکی هم برای کسیکه یکروز میآید!! سیگار نمیکشم اما درد زیاد... سینه درد هم دارم شدید سرم هم درد میکند برای ناز کردن کسی! روزی چند وعده غذا میخورم غصّه،عصبانیت و گه گاهی حرص نیامدنش را..! سیرم،زیرا روزی چند وعده گول میخورم...! تا دلت هم بخواهد کتاب دارم چیده شده در کنج قفسه ی سینه ام شاید اینطور جایشان امن تر باشد! بعضی چیزها را که نمی گویند اما من میگویم. ورزش هم میکنم به دنبال لقمهای نان حلال و ذرهای آبرو و شرف شنا را هم دوست دارم هر روز شنا میکنم در خاطرات یاد یار انضباط خاصی بر زندگیام حاکم........ نه!!! عذر میخوام هیچ حاکمی حکومت نمیکند الا تنهایی ام که آن هم یک روز با آمدنت شکست میخورد! هرج و مرج هم نیست در دنیای من اتفاقاً واژهها به آرامی صف میکشند برای نگاشته شدن بر روی کاغذم از همه چیز مینویسم گریه هم میکنم برای همه کس،همه جا! بعضی وقتها هم گرانی را دوست دارم تا سنگ و گنجشک مفت به دست نیاید ارزانی هم خوب هست مثلا مهربانی و سادگی راستی من با چشمهای باز گریه میکنم تا شاید آن کسی را که روز بارانی گمش کردم یکروز در روز بارانی پیدایش کنم. * دوباره دچار تناسخ باورهایم شدم. * راستی میدانستی من تنها تورا نه که همه آنهایی که دوستم دارند را نیز دوست دارم...! چطور میتوانم برایتان بگویم، نمیتوانم خودم را بیان کنم در چند سطر : میدانی امسال وارد "اولین" سال زندگی مجردی می شوم در دنیایی به حجم قفسش و خانه ای به حجم تمامی دلتنگی ها و خاطراتم،گاهی هستم و گاهی نیستم،اینجا یعنی این كلوب قرار نیست برایم نون آب شود،قرار نیست خرجی برایم در آورد،مگر تنها نیاز انسان برای زندگی پول هست،گاهی انسان از لحاظ روحی باید خالی شود حال اگر خالی نشود میدانی نمیتواند درست فکر کند... یادم می آید این همه سال را مسافرت کردم،نه این که عادت کرده باشم به سفر و تور نه بلکه عادت کردم در کنار تخلیه افکارم در این دنیا به تخلیه روحم در طبیعت کمک کنم آی دلم چقدر هوس یک سفر رو داره حالا هر جا شد شد،کوه و جنگل و کویر و دریا فرقی نمی کند.... خب راستی برایتان گفته ام، نه فکر نمی کنم بدانید ولی توجه کنید. از کودکی تا به امروز تعداد اندکی آدم هستند که من واقعی را میشناسند یعنی دختری که در دنیای واقعی شاد و شوخ و در دنیای احساسات گاهی احساساتی و گاهی احساساتی سرد و سخت همراه با سکوتی ممتد همراه با کمی پارازیت... البته از آن تعداد آدمی که من واقعی را میشناسند تنها تعداد محدودی مرا تحمل می کنند و دوستم دارند و تعداد انگشت شماری مرا درک میکنند و دوستم دارند و اعضای خانواده نیز مرا فقط دوست دارند بدون درک لحظه ای از تفکرات و عقاید و نظرات من نسبت به دنیا و انسانها و من نیز عادت کرده ایم وقتی با آنها هستم به بازیگری تبدیل شوم که آنها دوست دارند... ای كاش كه زندگی دنده عقب داشت نمیدانم نظریه آنتونی رابینز رو در مورد باز یابی خاطرات توس انسان ها شندیه ای یا نه،اگر شنیده ای من جزو دسته انسانهایی هستم که تمام خاطرات و زندگی خود را به صورت تصویری جلوی چشمانم یاد آوری میکنم و همیشه لذت میبرم از تک تک آنها و میخندم به شادیها و میگریم با غم انگیزترین آنها... این روزها چقدر ساده میگذرد این روزها دلم تنگ میشود برای خودم... گاهی دلم تنگ می شود برای خودم گاهی فاصله می گیرم از خویش راستی گفتم فاصله؟ همانی که در قید زمان نیست و غریبگی اش در مکانی خاص نیست همانی که دیباچه دلتنگی و تعریف من از خویش است آخر میدانی؟ دلتنگی من از نوع دوری بین ما نیست، دوری من است از من مشکل اینجاست من خودم نیستم خود من در خاک است، خاکبازی میکند و من در خلوت خویش، خاطره بازی دلتنگی من دروغ نیست، دروغ، دلتنگی من است، مثل دلتنگی های کودکیم سر صبح با دروغی ناشتایی : (( لنگ ظهر است، دیر شده مدرسه ات)) چه دلتنگم برای این دروغ بزرگ آری زندگی یک دروغ بزرگ است.... چقدر حرف زدم و هر دری سخنی گفتم،تمام اینها در ذهن من دچار تلاطم شده بود کمی خالی شدم،البته فقط کمی.... ای دوست میخواستی مرا بشناسی من همینم قسمتی کامل از اینهایی که گفتم،حال اگر دوستی میخواهی تنها یک دوست من منتظرت هستم هر که هستی و از هر کجا که هستی باش،آسمانت آبی... |
| وضعیت | زن مجرد متولد 8/دی/1365 |
| جنسيت | زن |
| محل سکونت | ، تهران ، تهران- مازندران |
| علت عضويت | تماس با آشنايان و دوستان |
| زندگي با | با والدين |
| تحصيلات | ليسانس |
| اطلاعات اضافي | اضافی یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا برنیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سرمیزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم |
| دین | اسلام |
| اخلاق و برخورد | شوخ ، جدي ، دوستانه |
| تاریخ عضویت | 5 مهر 1390 ساعت 14:49 |