لیست دوستان :: 289
لیست کلوبها :: 32«ما چقدر فقیر هستیم !....» 14 آبان 85 - 03:24 |
«ما چقدر فقیر هستیم !....»
روزی یک مرد ثروتمند،پسربچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند.آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر،پدر از پسرش پرسید : « نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟ » پسر پاسخ داد : «عالی بود پدر! » پدر پرسید : «آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟ » پسر پاسخ داد : « بله پدر ! » و پدر پرسید : « چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ » پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : « فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رود خانه ای دارند که نهایت ندارد . ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم آنها ستارگان را دارند . حیاط ما با دیوارهایش محدود میشود ،اما باغ آنها بی انتهاست ! » با شنیدن حرفهای پسر،زبان مرد بند آمد. پسربچه اضافه کرد : « متشکرم پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم ! »
|
لیست توصیفنامه ها28 خرداد 87 - 14:10 | |
مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمی گذارند، زندگی اش از او دفاع می کند، و زمان تبرئه اش می کند. پلیدان هرگز پاکدامنی را نتوانند آلود. هر چند سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند. «دکتر علی شریعتی» |
21 خرداد 87 - 03:11 | |
سلام دختر عمو ، خدا بده بركت ، زاد و ولد دوستات چقدر زیاده ، خدا حفظشون كنه ، درثانی پا درد و كمردرد می گیریا این چند ساله رو اون برفا نشتی ، .... گوود لاك پشت دریا شهری است D: |
20 خرداد 87 - 10:31 | |
من دلم می خواهد خانه ایی داشته باشم پر دوست * بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم خانه دوستی ما اینجاست |




















