حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث ماندن پندار سرور آور مهر .
ما که می خواستیم خلق جهان
دوست باشند جاودان با هم
ما که می خواستیم نیکی و مهر
حکم رانند در جهان با هم
شوربختی نگر که در همه عمر
خود نبودیم مهربان با هم
ای شمایان که باز می گذرید
بعد ما زیر اسمان با هم
گر رسید آن دمی که آدمیان
دوست گشتند و همزبان با هم
آن زمان با گذشت یاد کنید
یاد نومید رفتگان ! با هم
پيام ضروري
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود