لیست دوستان :: 21
لیست کلوبها :: 20تو بزرگی مثه شب... 30 تیر 87 - 11:44 |
من باهارم، تو زمین من زمینم، تو درخت من درختم، تو باهار. ناز انگشتای بارون تو، باغم می کنه میون جنگلا طاقم می کنه.
تو بزرگی مث شب. خود مهتابی تواصلا. خود مهتابی تو. تازه، وقتی بره م هتاب و هنوز شب تنها، باید راه دوری رو بره تا دم دروازۀ روز،- مث شب گود و بزرگی. مث شب تو بزرگی مث شب. اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مث شب. خود مهتابی تواصلا. خود مهتابی تو. تازه، وقتی بره م هتاب و هنوز شب تنها، باید راه دوری رو بره تا دم دروازۀ روز،- مث شب گود و بزرگی. مث شب. تازه، روزم که بیاد، تو تمیزی مث شبنم مث صبح. تو مث مخمل ابری مث بوی علفی مث اون ململ مه نازکی.- اون ململ مه که روعطرعلفا، مثل بلاتکلیفی هاجو واج موند مردد میون موندن و رفتن میون مرگ و حیات. مث برفائی تو. تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه مث اون قلۀ مغرور بلندی که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی... من باهارم، تو زمین من زمینم، تو درخت من درختم، تو باهار،- ناز انگشتای بارون تو، باغم می کنه میون جنگلا طاقم می کنه ...
|
لیست توصیفنامه ها29 خرداد 87 - 14:18 | |
سراب
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او
|
29 خرداد 87 - 01:54 | |
عشق تو نهال حیرت آمد وصل تو کمال حیرت آمد
بس غرقه حال وصل کآخر آمدهم بر سر حال حیرت آمد
یک دل بنما که در ره او بر چهره نه خال حیرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل آن جا که خیال حیرت آمد
ز هر طرفی که گوش کردم آواز سوال حیرت آمد
شد منهزم از کمال عزت آن را که جلال حیرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ در عشق نهال حیرت آمد |
10 خرداد 87 - 16:10 | |
چارلی چاپلین میگه : شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص |






















