__
لیست دوستان :: 107
لیست کلوبها :: 46
  • نام کلوب :ریاضی كاربردی
    نام انگلیسی : appliedmath
    تاسیس : 27 دی 1383
    746 عضو ، 179 بحث ،

    ریاضی كاربردی

  • نام کلوب :عاشقان
    نام انگلیسی : lovers2
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    842 عضو ، 153 بحث ، 3 آلبوم ، 1 لینک

    عاشقان

  • نام کلوب :کلوب دانشگاه صنعتی ام
    نام انگلیسی : amirkabiruniversity
    تاسیس : 25 آذر 1383
    3199 عضو ، 403 بحث ، 2 آلبوم ، 4 مقاله ، 2 لینک

    کلوب دانشگاه صنعتی امیرکبیر

  • نام کلوب :منو تو اگه بشه چی می شه
    نام انگلیسی : ghoobar
    تاسیس : 6 خرداد 1384
    557 عضو ، 62 بحث ، 1 مقاله

    منو تو اگه بشه چی می شه

  • نام کلوب :پسران و دختران عاشق
    نام انگلیسی : lovely_boygirl
    تاسیس : 4 تیر 1384
    698 عضو ، 124 بحث ،

    پسران و دختران عاشق

  • نام کلوب :سعادت آباد و شهرک غرب
    نام انگلیسی : sadatabad
    تاسیس : 27 دی 1383
    1624 عضو ، 59 بحث ، 6 آلبوم ، 2 مقاله ، 1 لینک

    سعادت آباد و شهرک غرب

لیست توصیفنامه ها
4 دی 86 - 11:56
خواهر کوچکم از من پرسید پنج وارونه یعنی چه؟ من به او خندیدم. کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم. باز هم خندیدم. گفت: دیروز خودم دیدم که مهران پسر همسایه پنج وارونه به مریم می داد. آنقدر خندیدم که طفلک ترسید، بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم: بعدها وقتی که باران بی وقفه ای در سقف کوتاه دلت را خم کرد، بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد...
5 آذر 86 - 03:39
ein naghme khojmele ke miobinin dust jo0o0o0one khodamehaaaaaa nabinam kasy sar be saresh bezarehaaaaaa ]bo0o0o0o0o0o0o0o0o0osssssssssssssssssssssss
25 آبان 86 - 23:50
خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود از آنجایی كه باید ساعاتی را منتظر می ماند ، در حال مطالعه بود. وبسته ای كلوچه هم با خود آورده بود . او روی صندلی نشسته بود و در حال مطالعه گاهی از كلوچه كنار دستش می خورد. وقتی او كلوچه بر می داشت مرد بغل دستیش هم یك كلوچه بر می داشت احساس خشمی به او دست داد، اما چیزی نگفت . با خود فكر می كرد : عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم نشانش می دادم.... ماجرا ادامه داشت تا اینكه فقط یك كلوچه باقی ماند، با خود گفت حالا این مردك چه می كند ؟؟ سپس مرد آخرین كلوچه را نصف كرد ونیمه آن را به او داد ... تحملش به سر آمده بود بنابراین، كیف و مجله اش را برداشت و به سمت سالن رفت ... وقتی در صندلی هواپیما قرار گرفت، در كیفش را باز كرد تا چیزی بر دارد و در كمال تعجب دید كه بسته كلوچه اش ، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد كه اصلا" بسته را از كیف خارج نكرده. خیلی از خودش خجالت كشید!! متوجه شد كار زشت در واقع از خودش سر زده، مرد كلوچه اش را بدون خشم، با او تقسیم كرده بود ... و اكنون دیگر زمانی باقی نبود كه او قدردانی یا عذر خواهی كند!!
__