آرشاویر 26 تیر 87 - 18:07 |
شب است و بهرام پیداتر از همیشه. گونه اش گلگون، انگار او هم باده نوشیده است. نسیمی که در لطافت ذات جز به خودش، به چیز دیگری نمی ماند با تک تک سلولهای صورتم معاشقه می کند و من با حرص و ولع او را به اعماق وجودم می رانم. لحظه ای سکوت همه جا را تسخیر می کند. گونه هایم هنوز در دستان سحرآمیز و لطیف تر از واژه لطیف نسیم است! سکوت عجب سیطره ای دارد. چراغهای دوردست بی صدا سوسو می زنند و در زیر ارابه خدای سکوت چه پایمالند. حتی این گیاهان بیابان که سمبل مقاومت و استواریند؛ آنها که بت خدای بیابان و خشکی را را به سادگی شکسته اند؛ آنها که معشوقه آفتابگردان نیز برایشان چیزی جز قرص تابان ناتوانی نیست، مقهور عظمت خدای سکوتند. نسیم انگشتانش را در انگشتان من گره زده است. تنها چیزی که جریان دارد نسیم است. انگار به هیچ اقلیمی تعلق ندارد. سکوت شب، واژه ها را تهی از معنی و مفهوم کرده است و مفهوم خودش را جانشین همه کرده است! جز رنگ خودش چیزی بر تابلو شب نمایان نیست. کیست قهرمانی که این انبوه لشکر سکوت را درهم شکند؟ بی واهمه از عظمت و ژرفا و قهرش؟ هست آیا بت شکنی که این بت بزرگ را به زانو در آورد؟ آه! آری هست، جیرجیرک! این شوالیه سیاهپوش بی ادعا که نادیده انگاشته می شود چه راحت عظمت امپراطوری سکوت را واژگون می سازد. اسلحه اش در برابر بعد سکوت چه حقیر می نماید. وه! چه ساده عظمت سکوت را تحقیر می کند و این کار را بارها و بارها، ساعتها و ساعتها، شبها و شبها می کند و چه دست بسته و پای در بند است سکوت در مقابلش. کوچکی بزرگی سکوت وقتی بیشتر می شود که می فهمم این کار را نه برای درهم شکستن سکوت بلکه برای خودش می کند. دلش شیداست و آهنگی می نوازد تا دل دیگری را نیز همچون خود شیدا کند تا با هم پایکوبی کنند!... هنوز سردی لبهای نسیم را روی گونه هایم حس می کنم: نسیم خستگی نمی شناسد. |








