لیست دوستان :: 897
لیست کلوبها :: 78ba eshgh be aziztarinam 22 اردیبهشت 87 - 19:52 |
شعری متولد میشوددر کلام ساده این کودک غریب:ندارم...ندارم...ندارممن عادت ندارممن عادت به بدی هایش ندارمعادت به بی اعتنایی اش ندارمعادت به سکوت غریبش_لحن پر فریبش_ندارممن:به خوبی هایش عادت دارمبه جاری شدنش در نبض کلامبه صدای راه رفتن قلبش روی صفحهبه قدرت لرزش صدابه همیشه بودنش در هنوزهابه باورهای عاشقانه اش(و نگو که دروغ بود)به اینها عادت دارم عادت کرده اماشتباه حتما از او بود او خود اینگونه عادت داد مرابه فریاد شور انگیز عشق حتی در سکوت لحظهبدون اینها—او--او نیست.او وقتی –او-شد که برایم شعر شد یا کتابولی واقعیت-شاید فقط در ذهن خواب الوده ام-نوری شد در شب-بدون خاموشیاو-اینچنین--او شداو همان زمان او شد که در تنهاترین تنهاییم برایم خواند و گفت می ماند.او وقتی او است که بگوید باز از عشق از ماندن و نرفتناز باور رسیدن از لحظه هارو دیدن!باز هم میگم و (نگو که دروغ بود)او را من –او- میخواهماو را همانگونه که بود و نه اینگونه که هست،می خواهم.-او را من- او –میخواهم.حتی اگر همه ستاره ها یکصدا گویند که –او-دروغ بوده-باز او را دارمحتی اگر که در نحسی طالع ام-سیلی محکم بیچاره ام-ببینم که او سراب بودهحتی اگر نخواهد و نداندباز در خیال خوش من-دل ساده و ساده باور مناو-همان- او-می ماندهمیشه همیشه من میشود و میمانداو اگر این است...میکشمو میکشم نقش اویی که میخواست مرا-حتی دروغ-در تک تک ثانیه های غربت دل خسته ام.و این –او –را همیشه در گوشه قرمز احساسم،زنده نگه میدارم.حالا بگو که دروغ بود!شاعر:احساسم..افکارم و دلم! |
لیست توصیفنامه ها18 اردیبهشت 87 - 15:53 | |
یعنی ما در مظانِ همین سادگیهامان
راضی به لرزش لبی در گفتگو نبودهایم!؟
حاشا مکن ای شوقِ باکره!
به وَلای آن دقیقهی جادو،
میان زادن و مردن، حرفی نیست!
|
12 اردیبهشت 87 - 17:16 | |
ظلم است قطرهی شبنمی حتی
شب از حرف و حدیث باد بترسد وُ
روز از گفتوگوی گُل!
گُل اشتباه کرده بود،
گُل نسبتی با شب و این بادِ بیخبر نداشت،
خبر نداشت!
گُل به این گمان
که هنوز گفتوگوی نور وُ
نمازِ آب وُ
هوای خوش ... با اوست،
هی رو به بادِ بیسواد
از حرف و حدیثِ شب و
رویای روشنایی میگفت.
میگفت اینها همه حرف است
که حدیثِ گریه از مُفتِ روزگار میگویند.
باد ساکت بود
نمیخندید
نگاه میکرد،
بعد هم آهسته آمد و با گُل
از خوابِ گهواره گفت.
پاییز بود و گُل به اشتباه
آبانِ آشنا را
جای اردیبهشتِ خوبِ خودمان گرفته بود.
حالا تو چه میکنی
شبنمِ غمگینِ گُل مُرده به باد!؟
|
12 اردیبهشت 87 - 17:14 | |
چرا به شَک از خوابِ شب
هی حرف و حدیثِ دور؟
چرا گمان بَد به دو دیدهی دریا؟
چرا چیزهای بیجهت، چراغهای شکسته ...؟
فقط همین دعای امروزِ آدمیست
که مثلا به جرم دیدار گریه، گاه چشمهایمان را گروگان گرفتهاند؟
وِل کن بیا همین حدود
حالا سالهاست که به جرم گفتوگویی ساده حتی
ذهن و زبانِ دریا را به گروگان گرفتهاند.
وِل کن بیا همین حدود
اصلا همهجا همین طور ترانه گران، گهواره شکسته و
چیزهای بیجهت بسیار است.
اصلا اوقات بسیاریست
که به جرم فقط لمسِ گونه در طعمِ اشتیاق،
دل و دست مرا به گروگان میگیرند
اما من و شک حتی به خوابِ شب؟
|





















