__
لیست دوستان :: 647
لیست کلوبها :: 180
  • نام کلوب :bf و gf ها در مشهد
    نام انگلیسی : bf_gf_mashhad
    تاسیس : 3 شهریور 1385
    825 عضو ، 245 بحث ، 1 آلبوم ، 1 مقاله

    bf و gf ها در مشهد

  • نام کلوب :تائو ته چینگ
    نام انگلیسی : tao
    تاسیس : 27 مرداد 1385
    58 عضو ، 12 بحث ، 1 آلبوم

    تائو ته چینگ

  • نام کلوب :CDسرا
    نام انگلیسی : cdss
    تاسیس : 24 تیر 1384
    34 عضو ، 10 بحث ،

    CDسرا

  • نام کلوب :آوریل لاوین در ایران
    نام انگلیسی : avrillavigneiran
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    744 عضو ، 66 بحث ، 25 آلبوم ، 7 مقاله ، 6 لینک ، 1 نظرسنجی

    آوریل لاوین در ایران

  • نام کلوب :استاد...خسته نباشید
    نام انگلیسی : ostad
    تاسیس : 30 اردیبهشت 1384
    820 عضو ، 83 بحث ، 3 مقاله ، 3 لینک

    استاد...خسته نباشید

  • نام کلوب :دانشگاه هنر
    نام انگلیسی : art3
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    611 عضو ، 149 بحث ، 2 آلبوم ، 51 مقاله ، 6 لینک

    دانشگاه هنر

لیست توصیفنامه ها
28 مرداد 87 - 21:33
آدمی فقط در یک صورت حق دارد تا به دیگری از بالا نگاه کند! و آن زمانی است که بخواهد دست اورا که بر زمین افتاده است بگیرد تا اورا بلند کند!!
18 مرداد 87 - 21:09
وقتی دختر، پسر بچه های 6 تا 11 ساله رومی بینم. دلم به حالشان می سوزد که دلشان هیچ وقت با صدای زنگوله ی بنر شاد نشده...هیچوقت با فیلاس فاگ دور دنیا را 80 روزه نگشته اند...دلشان برای چوبین و پای شکسته ی دنی شور نزده...غصه ی پرین و نل و حنا را نخورده اند... با کامیون قرمز پت پستچی سفر نکرده اند... به لودگی های پت و مت و لولک و بولک نخندیده اند... با عوض شدن بارباپاپا به وجد نیامده اند... نه مریم گلی را می شناسند و نه پرنده ی اعجاب انگیز واتو واتو و نه حتی خپل را .... با خانواده ی دکتر ارنست بالای هیچ درختی زندگی نکرده اند و تا به حال حتی اسم هادی وهدی وهاچ زنبور عسل و سرندی پیتی و مخمل و استرلینگ را نشنیده اند...... یادم می آید در تصوراتم شاهزاده سیندرلا بودم و خیال می کردم کالسکه و پیراهن ستاره باران و کفش بلورین به سیندرلامیفرستادم .....این حکایت همه ی ما پسرودختر بچه های نسل دهه ی 60 است....که با سیندرلا مهربان بودن را آموختیم... بخشیدن را تمرین کردیم... یاد گرفتیم که چگونه می توان با جوجو ها و موش ها و پیشی ها و هاپو ها دوست شد ... حتی اگر پیشیش لوسیفر و هاپویش برونو باشد... آن روز ها حسرت این را می کشیدیم که عکس سندباد را روی تکه کاغذی به اندازه ی کف دست داشته باشیم و روی کتابمان یا کیفمان و یا تکه ای از دیوار اتاقمان بچسبانیم و نگاهش کنیم.... اما حیف.... نداشتیم.... نبود... و سندباد آنقدر زیبا بود که بلد نبودیم مثل خودش نقاشیش کنیم... این روزها همه جا پر شده از کیف و دفتر و لباس وبرچسب و فلان و بهمان باربی.... اما پسرکان نسل امروز اگر پیرو اسپایدرمن نباشند سندباد را هم دوست ندارند... مردعنكبوتی را ترجیح می دهند! هنوز آرم برنامه کودک را به خاطر می آوریم... یک پرده ی قرمز و پسرک سفید پوشی که دستانش به پشت بود و دائم از این طرف صفحه ی تلویزیون به طرف دیگر می رفت و آن پرنده ای که می آمد و پرده ی سرخ رنگ را کنار میزد و برنامه ی کودک شروع میشد و پسرک سفید پوش از خوشحالی پر در می آورد..... خوشا به حال ما که نه کامپیوتر داشتیم و نه پلی استیشن و نه مردعنکبوتی.... روزی 1 ساعت برنامه کودک داشتیم که زیبا بود.... که دنیا بود.... که عشق بود....
16 مرداد 87 - 11:48
زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر می شه پس هر وقت در قسمت تاریک زندگیت واقع شدی … بدون خدا می خواد زیباترین تصویر رو از تو بسازه …
__