لیست دوستان :: 82
لیست کلوبها :: 61امون از دست این كلوب 25 شهریور 85 - 19:21 |
دو هفته پیش چند تا مطلب جدید تو وبلاگم گذاشتم ولی هنوزم كه هنوزه بالا نیومده نمی دونم با اینا چیكار كنم؟جون خودشون... |
لیست توصیفنامه ها1 بهمن 86 - 22:37 | |
نپندار كه تنها عاشوراییان را بدان بلا آزمودهاند و لاغیر ... صحرای بلا به وسعت تاریخ است. (شهید آوینی)
آنانكه رفتند كاری حسینی كردند و آنانكه ماندهاند باید كاری زینبی كنند و گرنه یزیدیاند. (دکتر شریعتی)
|
16 اردیبهشت 86 - 23:12 | |
بسم رب سید الشهداء
از ((ژاكلین ذكریای ثانی))تا((زهرا علمدار))
من ژاكلین ذكریای ثانی هستم دوست دارم اسمم زهرا باشد.هجده سال سن دارمم ودر حال حاضرنیز پس از اینكه دیپلم گرفتم در كنكور شركت كردم .من از یك خانواده مسیحی هستم واز اسلام اطلاعات كمی دارم.وقتی وارد دبیرستان شدم از لحاظ پوشش وحجاب وضعیت مطلوبی نداشتم كه بر می گشت به فرهنگ زندگیمان .توی كلاس ما دختر بود به اسم مریم كه حافظ 18جزءاز قرآن مجید بود،بسیجی بود.واز شاگردان ممتاز مدرسه.می خواستم هر طوری شده با او دوست شوم . ....آن روز سه شنبه بود وتوی نماز خانه ی مدرسه مان دعای توسل برگزار می شد ،من توی حیات مدرسه داشتم قدم می زدم كه ناگهان كسی پشت سر چشمای من را گرفت .دستهایش كه از روی چشمانم برداشت ،از تعجب خشكم زد.بله!مریم بودكه اظهار محبت ودوستی می كرد.خیلی خوشحال شدم .او پیشنهاد كردكه با هم به دعای توسل برویم .اول برایم عجیب بود ولی خودم خیلی مایل بودم.وارد مجلس كه شدیم دیدم دارند دعا می خواندد وهمه گریه می كنند،من هم كه چیزی بلد نبودم نشستم یك گوشه ولی ناخواسته از چشمانم اشك سرازیر شد.از آن روز به بعد من و مریم با هم به مدرسه می رفتیم چون مسیر ما یكی بود ،هر روز چیز بیشتری یاد می گرفتم.اولین چیزی كه یاد گرفتم،حجاب بود.با راهنمایهای او به فكر افتادم كه در مورد دین اسلام مطالعه وتحقیق بیشتری كنم .هر روز كه می گذشت بیش از پیش به اسلام علاقه مند می شدم .مریم همراه كتاب های اسلامی ،عكس شهدا و وصیتنامه هایشان را برایم می آرودوبا هم می خواندیم ،این طوری راه زندگی كردن را یادم می داد. می توانم بگویم هر هفته با شش شهید آشنا می شدم ...اواخر اسفند 1377بود كه برای سفر به جنوب ثبت نام می كردند.مدتی بود كه یكی از كلیه هایم به شدت عفونت كرده بود وحتما باید عمل می شد.مریم خیلی اصرار كرد كه همرا آنها به مناطق جنگی بروم،به پدر و مادرم گفتم ولی آنها مخالفت كردند.دو روز اعتصاب غذا كردم و روز 28اسفند ساعت 3نصف شب بود كه یادم آمد دعای توسل بخوانم .شروع كردم به خواندن ،نمی دانم در كدام قسمت دعا بودم كه خوابم برد!در خواب دیدم كه در بیابان برهوت ایستاده ام ،دم غروب بود .مردی به طرفم آمد و گفت((زهرابیا.....بیا.....می خواهم چیزی نشانت دهم)). دنبالش راه افتادم .در نقطه ای از زمین چاله ای بود كه اشاره كردبه آن داخل شوم،آن پائین جای عجیبی بودیك سالن بزرگ با دیوارها ی بلند و سفید كه ا زآنها نور آبی رنگ می تراوید،پراز عكس شهدا وآخر آنها هم یك عكس از آقا سید علی خامنه ای مولا وسرورم بود،به عكس ها كه نگاه می كردم احساس كردم كه دارند با من حرف می زنند ولی چیزی نفهمیدم .آقا هم شروع كرد به حرف زدن،فرمود شهدا یك سوزی داشتند كه همین سوزشان آنها را به مقام شهادت رساند،مثل شهید جهان آرا،شهید باكری ،شهیدهمت وعلمدار....))پرسیدم علمدار كیست؟چون اسمش به گوشم نخورده بود آقا فرمود:
(علمدار همانی است كه پیش تو است .همانی كه ضمانت تو كرده كه به جنوب بیای )).از خواب پریدم .صبح به پدرم گفتم فقط به شرطی صبحانه می خورم كه بگذاری به جنوب بروم،او هم اجازه داد.هنگام ثبت نام برای سفر،با اسم مستعار زهرا علمدار خودم را معرفی كردم اول فروردین 78همراه بسیجیان عازم جنوب شدم نوار شهید علمدار را از نوار فروشی كنار حرم امام خمینی (ره)خریدم،وهرچه این نوار را گوش می دادم بیش تر متوجه می شدم كه چی می گفت. در طی ده روزسفری كه داشتم تازه فهمیدم كه اسلام چه دین شریفی است .وقتی بچه ها نماز جماعت می خواندند من یك كنار می نشستم.زانوهایم را بغل می گرفتم و بحال بد خود گریه می كردم .به شلمچه كه رسیدیم خیلی با صفا بود .نگفتم،مریم مادر سه شهید بود .دوتا از برادرهایش در شلمچه عملیات كربلای 5شهید شدند.بااو رفتم گوشه ای نشستم و او شروع كرد به خواندن زیارت عاشورا.یك لحظه احساس كردم شهدا دور ما جمع شده اندو دارند زیارت عاشورا می خوانند.آنجا بود كه حالم خیلی منقلب شدو از هوش رفتم.فردای آن روز ،عید قربان،قرار بود آقای خامنه ای به شلمچه بیاید ونماز عیدرا بخوانندوما هم رفتیم.ساعت حدود5/11بود كه آقا آمد.چه خبر شد شلمچه!همه بی اختیار گریه می كردند.با دیدن آقا تمام نگرانی ام به آرامش تبدیل شد.هنگامی كه خواست برود دوباره همه غم های عالم برجانم نشست .آقا داشت می رفت و دل های مارا هم با خود می برد.خاك شلمچه باید به خود می بالید از اینكه آقا برآن قدم گذاشته است بعد از رفتن آقا ،بچه ها خاك قدمگاه ایشان را به عنوان تبرك برداشتند ،خلاصه پس ازاینكه از جنوب برگشتم تمام شك هایم تبدیل به یقین شد ،آن موقع بود كه از مریم طریقه ی اسلام آوردن رابه من یاد بدهد.او هم خوشحال شد بعد از اینكه شهادتین را گفتم یك حال دیگری داشتم .احساس می كردم مثل مریم ودوستانش شده ام من هم مسلمان شده ام .فقط این را بگو یم كه همه اعمال مسلمان بودن را مخفیانه بجا می آوردم.لطف خدا هم شامل حالم شد و كلیه هایم به كلی خوب شد.هنگامی كه اسلام آوردنم را به اطلاع خانواده ام رساندم آنها عصبانی شدند وحتی كار به ضرب و شتم كشید ولی صبر كردم وبه پدر و مادرم تا الان بی احترامی نكرده ام. ((ژاكلین ذكریای ثانی))بر گرفته از كتاب (راه نا تمام دل نوشته های جمعی از راهیان نور)
خدمت گزارکلوب مهدویون http://www.cloob.com/club.php?id=5460 |
18 فروردین 86 - 23:39 | |
بهار آمد بهار من نیامد گل آمد گلعزار من نییامد چراغ لاله روشن شد به صحرا چراغ شام تار من نییامد
|



















شهدا یك سوزی داشتند كه همین سوزشان آنها را به مقام شهادت رساند،مثل شهید جهان آرا،شهید باكری ،شهیدهمت وعلمدار....))پرسیدم علمدار كیست؟چون اسمش به گوشم نخورده بود آقا فرمود:
(علمدار همانی است كه پیش تو است .همانی كه ضمانت تو كرده كه به جنوب بیای )).از خواب پریدم .صبح به پدرم گفتم فقط به شرطی صبحانه می خورم كه بگذاری به جنوب بروم،او هم اجازه داد.هنگام ثبت نام برای سفر،با اسم مستعار زهرا علمدار خودم را معرفی كردم اول فروردین 78همراه بسیجیان عازم جنوب شدم نوار شهید علمدار را از نوار فروشی كنار حرم امام خمینی (ره)خریدم،وهرچه این نوار را گوش می دادم بیش تر متوجه می شدم كه چی می گفت. در طی ده روزسفری كه داشتم تازه فهمیدم كه اسلام چه دین شریفی است .وقتی بچه ها نماز جماعت می خواندند من یك كنار می نشستم.زانوهایم را بغل می گرفتم و بحال بد خود گریه می كردم .به شلمچه كه رسیدیم خیلی با صفا بود .نگفتم،مریم مادر سه شهید بود .دوتا از برادرهایش در شلمچه عملیات كربلای 5شهید شدند.بااو رفتم گوشه ای نشستم و او شروع كرد به خواندن زیارت عاشورا.یك لحظه احساس كردم شهدا دور ما جمع شده اندو دارند زیارت عاشورا می خوانند.آنجا بود كه حالم خیلی منقلب شدو از هوش رفتم.فردای آن روز ،عید قربان،قرار بود آقای خامنه ای به شلمچه بیاید ونماز عیدرا بخوانندوما هم رفتیم.ساعت حدود5/11بود كه آقا آمد.چه خبر شد شلمچه!همه بی اختیار گریه می كردند.با دیدن آقا تمام نگرانی ام به آرامش تبدیل شد.هنگامی كه خواست برود دوباره همه غم های عالم برجانم نشست .آقا داشت می رفت و دل های مارا هم با خود می برد.خاك شلمچه باید به خود می بالید از اینكه آقا برآن قدم گذاشته است بعد از رفتن آقا ،بچه ها خاك قدمگاه ایشان را به عنوان تبرك برداشتند ،خلاصه پس ازاینكه از جنوب برگشتم تمام شك هایم تبدیل به یقین شد ،آن موقع بود كه از مریم طریقه ی اسلام آوردن رابه من یاد بدهد.او هم خوشحال شد بعد از اینكه شهادتین را گفتم یك حال دیگری داشتم .احساس می كردم مثل مریم ودوستانش شده ام من هم مسلمان شده ام .فقط این را بگو یم كه همه اعمال مسلمان بودن را مخفیانه بجا می آوردم.لطف خدا هم شامل حالم شد و كلیه هایم به كلی خوب شد.هنگامی كه اسلام آوردنم را به اطلاع خانواده ام رساندم آنها عصبانی شدند وحتی كار به ضرب و شتم كشید ولی صبر كردم وبه پدر و مادرم تا الان بی احترامی نكرده ام. ((ژاكلین ذكریای ثانی))بر گرفته از كتاب (راه نا تمام دل نوشته های جمعی از راهیان نور)
خدمت گزارکلوب مهدویون http://www.cloob.com/club.php?id=5460