لیست دوستان :: 6
لیست کلوبها :: 10قلبم افتاده آن طرف دیوار 24 اردیبهشت 87 - 11:31 |
دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گر فته اند. نمی شود از دیوار های دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از آنطرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد .کاش این دیوار ها پنجره داشت و کاش می- شد گاهی به آن طرف نگاه کرد شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد.با این دیوار ها چه می توان کرد؟می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلآ فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. شاید دریچه ای،شاید شکافی ،شاید روزنی. همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبورعطرونسیم٬برای...،بگذریم. گاهی ساعت ها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم اگر همه چیز ساکت باشدمی توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم. اما هیچ وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند.دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرتاب می کنم آن طرف دیوار .مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را ازسر شیطنت به خانه همسایه می اندازد.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . آن طرف ،حیاط خانه ی خداست. و آن وقت هی در می زنم ،در می زنم ،در می زنم،و می- گویم:دلم افتاده توی حیاط،می شود دلم را پس بدهید... . کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه، دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار.همین . و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار،همین که... من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند ،تا آن در را باز کنند و بگویند :بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من میروم و دیگر بر نمی گردم.من این بازی را ادامه میدهم... «عرفان نظر آهاری» |















