لیست دوستان :: 8
لیست کلوبها :: 4چه مغرورانه و چه بیهوده . . . 29 مرداد 87 - 16:59 |
چه مغرورانه و چه بیهوده چه بیهموده فریاد برآوردم بر سر شاخه در پائیز تنم گشت جای پتکان پی درپی دست آهنگر باد گفتم:من می ایستم دوستان روید رفتند یکان یکان در پی هم جسم من بود و باد بود و تگرگ خشکیده و زرد،مغرور از اینکه مانده ام بر اوج شاخسار سرمست از مستی بودنم حال دگر اطلس زرد تنم کم کم رنگ می باخت به فکر بهار بودم رفیقانی نو به بازار شاخه ها می آیند بودنم را جشن می گیرند،از سال پیش می پرسند از ما من یادگاریم،می پذیرندم،دورم جمع می شوند،من مغرور و شاهانه فریاد بر می آورم:های من هستم نه،گمانم چشم به راهی نیست مرا!.. نگاهی سرد،برگ تازه بر تن لکه دارم می اندازد گویی،میخواهد فریاد برآورد بر درخت سبز آن جنگجوی بی حاصل، لکه ای ...؛ننگی...گشته است وای چرا ؟!...حاصلم گشت بی حاصلی باغبانی پیر،سرشار از شهوت جامانده از سالهای جوانیش با نگاهی...؛نه!..با چوبی بر تنم کوبید،نتوانست ببیند برگ زردی را بر شاخه حال افتاده ام،کمی یا بیشتر از افتادگی در انتظار بادی برد یادم را به تنهایی و چه بیهوده ایستادم ماهی،سالی حاصلش بدتر از هیچ شد نه در لحظه ی مرگ رقصی نه آن سرود مرگ دست جمعی از خیالم می گذرد این: چه مغرورانه و چه بی فایده ماندم
|
















