داداشی 15 اردیبهشت 87 - 01:03 |
داداشی و اون منو «داداشی» صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسید. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم … علتش رو نمیدونم. تلفن زنگ زد خودش بود گریه می کرد دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش نمیخواست تنها باشه من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت : «متشکرم» و گونه من رو بوسید. من عاشقشم اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد گفت : «قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد»
که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه «خواهر و برادر» ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم، به من گفت :«متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم»، و گونه منو بوسید. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.
یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال… قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغالتحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من اینو میدونستم، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: «تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم» و گونه منو بوسید . من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: «تو اومدی؟ متشکرم» من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.
سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:
اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم، میخواستم که بدونه که نمیخوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم اما… من خجالتی ام… نمیدونم… همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش این کار رو کرده بودم…. با خودم فکر میکردم و گریه! عشق رو از هم دریغ نکنید، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه. |
لیست توصیفنامه ها10 مرداد 87 - 21:13 | |
تولدت مبارك دادا |
15 اردیبهشت 87 - 01:07 | |
بیا امشب دمی با من کنار بسترم بنشین
من از عشق تو می سوزم تو با خاکسترم بنشین
به اشک چشم و خون دل تو را من آرزو دارم
بیا همچون غبار غم به چشمان ترم بنشین
مرا گفتی که می آیم تو را باور نمی کردم
در این غم خانه هستی به باغ باورم بنشین
به حاتم خانه چشمم اگر دیدی غمی پنهان
قدم بردار از آن چشم و به چشم دیگرم بنشین
به جانم آتش عشقت ببین امشب چه می سازد
مرا دیدی اگر بی جان کنار پیکرم بنشین
زه آه آتش افروزم پیاپی شعله می بارد
بیا آب محبت شو به روی افکرم بنشین
مرا رسوا چو مجنون بیابان گرد می خواهی
مکن ای نازنین دیگر از این رسواترم بنشین
Medium (Media) Blog سفارش طراحی قالبهای پیشرفته سایت و پرتال جوملا! دانلود قالب رایگان Lonely Girl (دختر تنها) برای وبلاگ بلاگفا |
10 اردیبهشت 87 - 06:50 | |
مرتضی رفیقمه، عشقمه،جونمه،نفسمه،حقمه و.....
خلاصه اینکه مرتضی بهترینه |











