__
لیست دوستان برای دوستان مقدور می باشد.
لیست کلوبها :: 31
  • نام کلوب :شهیار قنبری
    نام انگلیسی : ghanbari_shahyar
    تاسیس : 28 اسفند 1383
    653 عضو ، 90 بحث ، 7 آلبوم ، 2 مقاله ، 2 لینک ، 1 نظرسنجی

    شهیار قنبری

  • نام کلوب :پل کله
    نام انگلیسی : 6156
    تاسیس : 9 اردیبهشت 1384
    75 عضو ، 3 بحث ، 6 آلبوم ، 1 مقاله

    پل کله

  • نام کلوب :آبجی ها
    نام انگلیسی : abjiha
    تاسیس : 2 اردیبهشت 1384
    392 عضو ، 42 بحث ، 8 آلبوم

    آبجی ها

  • نام کلوب :دختر شیرازی
    نام انگلیسی : shirazgirl
    تاسیس : 31 تیر 1384
    1327 عضو ، 337 بحث ، 4 آلبوم

    دختر شیرازی

  • نام کلوب :دختر و پسرهای ایرانی
    نام انگلیسی : ir_girls_boys
    تاسیس : 4 آذر 1384
    1360 عضو ، 16 بحث ، 28 آلبوم ، 12 مقاله ، 7 لینک

    دختر و پسرهای ایرانی

  • نام کلوب :دانشجویان دختر
    نام انگلیسی : collegiangirl
    تاسیس : 27 مرداد 1385
    450 عضو ، 69 بحث ، 8 آلبوم

    دانشجویان دختر

تنها
19 آذر 86 - 00:28

یکی بود یکی نبود
یک مرد بود که تنها بود
یک زن بود که او هم تنها بود
زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود
مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود
خدا غم آنها رو میدید و غمگین بود
خدا گفت:
شما را دوست دارم
پس همدیگر را دوست بدارید
و با هم مهربان باشید
مرد سرش را پایین آورد
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید
زن به آب رودخانه نگاه میکرد، مرد را دید
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند
خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید
مرد دستهایش را بالای سر زن گفت تا خیس نشود
زن خندید
خدا به مرد گفت:
به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی
و هر دو در آن زندگی کنید
مرد زیر باران خیس شده بود
زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت مرد خندید
خدا به زن گفت:
به دستهای تو همه زیبائیها را می بخشم
تا خانه ای که او می سازد، زیبا کنی
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند
آنها خوشحال بودند
خدا خوشحال بود
یک روز، زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش
غذا می داد. دستهایش را به سوی آسمان
بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند
اما پرنده نیامد،،،پرواز کرد و رفت
و دستهای زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید
کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند
خدا خندید و زمین سبز شد
خدا گفت:
از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد
فرشته ها شاخه ی گلی به دست مرد دادند
مرد گل را به دست زن داد
و زن آن را در خاک کاشت
خاک خوشبو شد
پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد
زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود
فرشته ها به او آموختند که چگونه
طفل را در آغوش بگیرد و از شیره ی جانش به او بنوشاند
مرد زن را دید که می خندد، کودکش را دید که شیر می نوشد
به زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت
خدا شوق مرد را دید و خندید
وقتی خدا خندید
پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست
خدا گفت:
با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد
راست بگویید تا راستگو باشد
گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ ولابلای گلها
پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم میدویدند
خدا همه چیز و همه جا را می دید
می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر
زنی گرفته است، تا خیس نشود
زنی را دید که در گوشه ای از خاک
با هزاران امید شاخه گلی می کارد
دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند
و پرنده های که.......
خدا خوشحال بود
چون دیگر
غیر از او هیچ کس تنها نبود !!!

لیست توصیفنامه ها برای دوستان مقدور می باشد.
__