__
لیست دوستان :: 22
لیست کلوبها :: 122
  • نام کلوب :بچه های آمل
    نام انگلیسی : amolchildern
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    1273 عضو ، 463 بحث ، 15 آلبوم ، 4 مقاله ، 10 لینک

    بچه های آمل

  • نام کلوب :متولدین اذر
    نام انگلیسی : azar
    تاسیس : 22 دی 1383
    6252 عضو ، 42 بحث ، 11 آلبوم ، 27 مقاله ، 25 لینک

    متولدین اذر

  • نام کلوب :فرانتس كافكا
    نام انگلیسی : kafka
    تاسیس : 12 فروردین 1384
    730 عضو ، 76 بحث ، 12 آلبوم ، 18 مقاله ، 4 لینک ، 2 نظرسنجی

    فرانتس كافكا

  • نام کلوب :نیکلاس کیج
    نام انگلیسی : nicolas_cage_1
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    4768 عضو ، 104 بحث ، 26 آلبوم ، 2 مقاله ، 3 لینک ، 2 نظرسنجی

    نیکلاس کیج

  • نام کلوب :طرفداران ابی
    نام انگلیسی : ebi_lovers
    تاسیس : 15 دی 1383
    5030 عضو ، 55 بحث ، 63 آلبوم ، 9 مقاله ، 13 لینک ، 2 نظرسنجی

    طرفداران ابی

  • نام کلوب :جیم کری
    نام انگلیسی : jim_carrey_1
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    2527 عضو ، 35 بحث ، 10 آلبوم ، 1 مقاله ، 2 لینک ، 1 نظرسنجی

    جیم کری

دیوهای بهشت (قسمت اول)
27 دی 86 - 05:49

دیوهای بهشت
شماره یک : ادگار شراب نوش

بهشت دیو کم دارد. خدا هم توی فکر قیافه و کلاس و اینهاست آدم زشت کم پیدا می شود توی بهشت. و اکثر دیوها زشتند. و کلا خدا دیوها را برای جهنم خلق کرده و یکجور خلق هم کرده که توی جهنم خیلی اذیت نمی شوند. ولی یک چند تا دیو هستند که پوز خدا را زده اند و توی بهشتند. دقیقش هفت تا. فکر کردم اگر روزی یک داستانش را بنویسم یک هفته هم طول نمی کشد و سر من هم گرم می شود.
اسم دیو اولی ادگار است. دوست هایش ادگار شراب نوش صدایش می زنند. به خاطر اینکه شراب زیادی می نوشد و البته فی الواقع کسی به این اسم صدایش نمی زند چون اکثر دیوها هیچ دوستی ندارد. زنده که بود می رفت جلوی آینه و شکم برآمده خودش را دست می کشید و به خودش می گفت "شیطانی نکن ادگار شراب نوش" بعد خودش به خودش می خندید. داستان بهشت رفتن ادگار شراب نوش داستان عجیبی نبود. یک روز مثل همیشه و مثل اکثر دیوها مشغول فکر کردن به این بود که چرا تنهاست و چرا هیچ کس نیست که ادگار شراب نوش عزیز یا ادگار شراب نوش محترم صدایش کند که احساس کرد پایین دیوار یک دختر چهارده ساله ای دارد می نویسد با ترس و لرز روی دیوارش که "ادگار شراب نوش خر است" هیچ از خر خوشش نمی آمد. خر حیوان خوبی نبود. مودبانه تر و منصفانه ترش این بود که روی دیوارش بنویسند "ادگار شراب نوش تمساح است" چون واقعا هم با آن پوزه بر آمده اش شبیه تمساحی بود که ربدوشامبر مخمل قرمز پوشیده باشد. ادگار مطمئن نبود که رویایش درست است چون وقتی که دیوها توی بیداری رویا می بینند. مثل پروانه ها نیست که حتما حقیقت باشد دیوها گاهی زیوریا می گیرند یعنی خوابهای الکی می بینند. به هر حال ادگار رفت از در بیرون و دید واقعا یک دختر خوشگل آن ور در ایستاده و دارد زهره ترک می شود. ادگار سعی کرد خیلی مهربان باشد و خیلی مهربان پرسید "من کجایم شبیه خر هاست؟" و دخترک هیچ جوابی نداد و فقط گریه کرد. بعد ادگار مجبور شد دخترک را ببرد خانه و شیشه عمرش را بدهد دستش. ادگار خیلی اهل قانون و اینها نبود ولی این یک قانون خیلی جدی بود و به قولی رد خور نداشت. همان موقع هم به دخترک گفت "مواطب این شیشه خیلی باش چون اگر بشکند من دود می شوم و فی الفور می روم جهنم" راستش ادگار خیلی دیو با مطالعه ای نبود. و اصلا حواسش نبود که دختر که شیشه عمر دیو دستش است باید شب کنار دیو بخوابد. برای همین آن شب وقتی توی رویایش در خواب احساس کرد که سفیدترین پای دنیا دارد به در اتاقش نزدیک می شود مطمئن شد که زیوریا گرفته و تا در اتاقش را نزدند از جایش بلند نشد. پشت در قشنگ ترین دختر آدمها ایشتاده بود با لباس خواب توری که معلوم نبود از کجا پیدا کرده. و تکه تکه تنش از زیر صورتی پیدا بود. یکجور هیجانزده ای گفت "شبتان بخیر ادگار شراب نوش عزیز" مسخره است یعنی مسخره بود. توی هیچ کتابی ننوشته که دیوها قلب دارند. ولی ادگار جدا از خوشحالی سکته کرد و بدون اینکه دود شود توی اتاقش دراز به دراز افتاد. دخترک خیلی گریه کرد وشیشه عمر دیو را انداخت گردنش و روی سینه هاش و بعدتر که پیرتر شد بین سینه هاش و مردم ده که خیلی مهربان بودند وقتی دیدند ادگار یک جسد دارد و دود نشده فکر کردند که دیو نیست و کشیش برایش دعای بخشایش خواند و خدا توی رودربایستی کشیش که خیلی آدم خوبی بود و برعکس اکثر کشیش ها با هیچ کدام از راهبه ها هیچ سر و سری نداشت مجبور شد توی عجیب ترین شهرک بهشت که مخصوص دیوهاست برای ادگار یک قلعه بسازد...

 

  • ارسال نظر (0)
لیست توصیفنامه ها
22 آذر 86 - 11:21
هم در آن راحتی و می خوابی , هم تو را حفظ می کند بدنم فکر پوشیدنم نباش آنکه فکر پوشاندن تو هست منم آرزو می کنم بمیری چون هیچ کس هیچ کس به فکرت نیست لا اقل بعد از آنکه میمیری من برای جنازه ات کفنم ترس بیهوده است , من هستم , هیچ دستی نمی رسد به تنت تازه در دفن پیکرت هم من , من فقط در تماس گور کنم خرده بر من کسی نمی گیرد تا که در زیر سایه لحدم به چه آسوده با تو تنهایم , به چه آسوده بر تن تو زنم قبر هم عاشق تو خواهد شد , یا نه , چون مورها اگر برسند آه من لحظه ای نمی خواهم از سپید تن تو دل بکنم سوگوارت بدون گل آمد , آمد که گریه هم بکند من برای تو جشن می گیرم من دل مرده را نمی شکنم آه در زندگی فقط دورم , دور از فکر با تو بودن , آه پس ببخشم اگر که مجبورم اینچنین حرف مرگ را بزنم
24 مهر 86 - 00:21
jiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiigh in dadash mojie man naaaaaaaaze nafaaaaaaaaaase zendeeeeeeeeeeegie age kasi aziatesh kone ba man tarafe fadaaaaaaaaaaaaa
29 فروردین 86 - 01:02
برگرد ... نه باران می بارد و نه تو برمی گردی چه نگاهِ دلواپسی دارد این عشق هر روز از درختان غبار آلود همین خیابانِ خسته سراغت را می گیرم همین درختان که دیری است رد پای عبور تو را از یاد برده اند کجایی؟ به کجا رفته ای؟ و تا چندمین روزِ این همه سالِ بی باران باید به جستجوی تو باشم؟ باید به جستجوی تو باشم دوباره نگاهم می کنند همین درختانی خسته صبور و ساکت فقط نگاهم می کنند! به خانه بر می گردم و باز هم همان لبخند همیشگی که آن را چون ترانه ای بر تاقچه خانه ام به یادگار گذاشته ای رو به روی پنجره می نشینم بی آب و بی آفتاب نه باران می بارد و نه تو بر می گردی اما تعجب می کنم که پس از اینهمه سال بی باران چرا این گلدان کوچک که در خانه به یادگار گذاشته ای گل را فراموش نمی کند؟!
__