در کنار رودخانه ای لا به لای تخته سنگها خرچنگی تنها زندگی می کرد، خرچنگ هر روز از زیر سنگ بیرون می آمد، تا شب تصویر خود را در آب نگاه می کرد، و غروب بدن خسته و سنگینش را روی سنگهای کنار رودخانه می کشید تا به زیر تخته سنگ همیشگی اش برسد. روزهای سرد و گرم، روزهای آفتابی و بارانی، همه گذشتن تا صبحی معمولی خرچنگ از زیر تخته سنگش بیرون آمد، ناگه نگاه غم زده اش به ماهی قرمز کوچولویی افتاد، بدونه اینکه سنگینی لاکش را احساس کند خود را به کنار آب رساند ماهی مهربون به خاطر عشق یا ترحم، هر چه بود نگاه خرچنگ را دنبال کرد، ماهی از روی نیاز خود را کمی جلوتر کشید، خرچنگ هم به استقبالش آمد، تب عشق را حس می کرد،به وجد آمده بود، عمری در حسرت به آغوش کشیدن بود،
با چنگالهایش ماهی را گرفت، عقده های یک عمر تنهایی را بر تن ضعیف ماهی می فشرد، زیباترین احساس دنیا را داشت، ماهی را فشرد فشرد تا ماهی بیچاره مرد !!! آنشب خرچنگ به زیر سنگ نرفت، دلش نمی آمد جسم بی جان ماهی کوچولو را تنها بگذارد، صبح فرا رسید خرچنگ هم تکه سنگی شده بود مانند بقیه سنگهای کنار رودخانه