روزگاری بود در زمان میگشتم بدنبال حقیقیت روزگاری بود در آسمان میگشتم بدنیال روشنائی روزگاری بود در شب میگشتم بدنبال زیبائی روزگاری بود در جهان میگشتم بدنبال راز خویش! گشتم و گشتم ! حیف ! زمانم را كشتم ! حیف! نمی دانستنم كه ندانسته ام را «او» می داند و به من نشان خواهد داد! زیبائی، حقیقت، راز خلقت خویش، روشنائی و ... همه و همه چیزم را « او» نشان داد در «تو» !
و « تو » كیستی غیر از وجود خودم! هیهات در این زمانه سرعت! چه آهسته پی بردم كه همه چیز را خدا در «تو» و «تو» را در من قرار داده است!