هرگز نخواهم فهمید چه چیز مرا به اینجا اورد گوی نیروی مرا به پیش می راند مسیرام از پیش تعیین شده بود چرا که تقدیر است که همه ی ما را راهنمای می کند به دستان اوست که یا در اوجیم و یا سقوط می کنیم و تنها فرصت کوتاهی به ما داده می شود تا لحظه ای بیاسایم ما تنها قطعه ای از یک معما ایم تنها بخشی از یک طرح درک این موضوع که چگونه یک انسان زندگی دیگری را متاثر می سازد بسیار دشوار است هنوز در این جاده با هم ره می پیمایم و تا انجا که می توانیم به پیش می رویم و گویی از ان لحظه ای که جهان اغاز شد به دنبال همین یک لحظه بوده ایم زمان می گذرد و ما نیز در حالی که از اغاز ان بی خبر هستیم هر گز نخواهیم فهمید با این حال همچنان سعی می کنیم که درک کنیم و با اینکه فصل ها می گذرد و تغییر می کند تنها یک دلیل باقی می ماند و ان عشق است که ما را به یکدیگر پیوند می دهد تا دوباره بتوانیم افتاب را نظاره گر باشیم به تنهای و استوار در مقابل باران می ایستم در حالی که شب و نسیم از تو می گویند و ما در پی نشانه ایم جستوجو اغاز می کنیم برنده یا بازنده همه ی ما یکسانیم امید همچون شعله ای بی پایان می سوزد و ما نگهبان این شعله هستیم |