مطالب 15 دی 85 - 04:00 |
عاشقانه هاخنده ات رو به همه بده، ولی لبخندت را به یه نفر، عشقت را به همه بده،ولی وجودت را به یه نفر، بذار همه عاشقت باشن، ولی خودت عاشق یه نفر باش میدونی دلتنگی چیه؟اونم ازبدترین نوع؟ بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اونی که دوسش داری هیچوقت ماله تو نمیشه. اینه که بدونی یه روزی ازکسی که دوسش داری باید جدا بشی چه بخوای چه نخوای اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه// همنفس قسمت من دوستت دارم یه عالمه
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یك تمنا , یك نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او عشق یعنی ماتهب از یك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق گرمی دست تو در آغوش عشق عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقی با او بخوان عشق یعنی هر چه داری نیم كن از برایش قلب خود تقدیم كن
عشق کنار کشیدن و جا زدن نیست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است .... زندگی برگ بودن در گذر باد نیست امتحان ریشه هاست دلم می خواست... دلم می خواست همچون کبوتری بودم و بر قلب کوچکت آشیانه می کردم و همیشه مهمان تو بودم. دلم می خواست تا رگی از بدنت بودم تا این زمانه نتواند ما را از هم جدا کند. من غم را در سکوت و سکوت را در شب و شب را در بستر و بستر را برای فکر کردن به تو دوست دارم. من تو را به خاطر عشقت و عشق پاکت را به خاطر دلم و دلم را برای عشق به تو دوست دارم. دل من تنها بود به نازکسی که به نازش ننازد ، ما را به ناز فروشان نیاز نیست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نیاز است بی پناهم تو بی گناهی - دل به تو دادم ، چه اشتباهی از تو کشیدم شکل کبوتر - نقاشی ام رو بگذار و بگذر تو این نبودی ، من بد کشیدم - آخه دلت رو هرگز ندیدم تو بی گناهی ، من بی ناهم - ایمن بمانی از اشک و آهم شاید اون جوری که باید قدرتو من ندونستم حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم که بگم دیونتم من زندگیمو به تو بستم شاید اون جوری که باید قدرتو من ندونستم حرفایی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم تو رو دیدم مثل آینه توی تنهایی شکستی من کلامی نمیگفتم که برام زندگی هستی نمی دونستی که چون گل توی قلبم شکفتی چشم تو پر از گلایست اما هرگز نمی گفتی من
تن رود همهمه ی آب من پراز وسوسه ی خواب واسه رویای رسیدن منه بی حوصله بی تاب میون باور و تردید میون عشق و معما با تو هر نفس غنیمت با تو هر لحظه یه دنیا با تو پر شور و نشاطم تو هیاهوی نگاتم تویه آواز قشنگی من تو آهنگ صداتم مثل خنده رو لباتم مثل اشک رو گونه هاتم تو رو می بوسم و انگارشاعر شعر چشاتم دشت پونه های وحشی رنگ التماس و خواهش موج خاکستری باد شعله ی گرم نوازش بیا گل واژه ی عشقو با تو هم صدا بخونم تو رو دوست دارم و ای کاش تا ابد با تو بمونم
قانون شاد بودن : 1 – متنفر نباش 2- نگران نباش 3- ساده زندگی كن 4- كم خواب باش 5- دهنده باش 6- همیشه بخند 7- یه دوست خوب مثه من داشته باش
عشق را می شود در لحظه جستجو کرد!
عشق را می شود در لحظه جستجو کرد، میشود در نگاهی که شاید هیچوقت دیگه در هیچ کجایی دنیا نبینی، عشق را می شود در واژه های خدایی دید و حس کرد... زندگی را نمیدانم در دستهای کودک فال فروش می بینم، یا در قنوت یک عاشق، یا در نگاه محبت آمیز مادر به فرزندش یا در اشکهای آن سفر کرده ... میدانم که عشق و زندگی هر چه باشند در کلمات ذهن ما جاری هستند و ما مسئول پرورش و اوج دادن به آنها هستیم، باید از این امانت خوب استفاده کنیم.. یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شاید منم یه روزمثل گل نیلوفر تنها بشم. سریع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی که میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده!!! "دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد ... مرا صد بار از خود برانی دوستت دارمبه زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم از من ای هستیه من دور مشو که مرا بی تو تمنائی نیست بخدا غیر تو ای راحته جان در دلم بهر کسی جائی نیست جز تمنایه دو چشمه سیهت به دلم حسرته بینائی نیست قطرهء اشکم و جز سینه تو منزلم در دل دریائی نیست توی مرداب نگاهت یه نفر داره میمیره دست و پا میزنه اما واسه موندن خیلی دیره یکی اینجا روبرومه که خراب آرزوشه یه مسافر غریبس که با مردم نمیجوشه یکی که بخاطر تو با یه دنیا در میوفته حتی واسه بس وفائیت شعر عاشقونه گفته روبروم نشسته بی تو زل زده تو چشمای من میگه با سرخی آواز تلخی سکوت و بشکن اون منم همون که عشقت مثه ایینه روبروشه اون منم همون غریبه که با هیچکس نمیجوشه یکی که فروغ چشماش از همون مرداب خیسه خط به خط گلایه هاشو میخونه نمی نویسه بگذار گریه کنم...نه برای تو...برای عشق که مرده است بگذار گریه کنم...نه برای تو...برای صداقت که کم رنگ شده است بگذار گریه کنم...نه برای تو...برای غم ها که یکنواخت شده اند بگذار گریه کنم...نه برای تو...برای ارزوها که از بین رفته اند بگذار گریه کنم...نه برای تو...برای محبت ها که ساکت شده اند بگذار گریه کنم...نه برای تو...برای ادمیان که بی تفاوت شده اند... یک شب کنار شمعی، تا صبح دم نشستم او گریه کرد می سوخت، من هم زغم شکستم در آن شب سیه رو، یادم به چشمت افتاد آن مستی نگاهت، بر روی چشمم افتاد آهسته اشکی آمد، پایین ز دیدگانم گویی به شعله آمد، شمع درون جانم آن قطره اشکم آخر، بر روی شمع لغزید خاموش گشت آنگه، دودی به ناز رقصید از طرح دود آن شمع، در آن سیاهی تار شعری نوشته می شد، آهسته روی دیوار دل می تپد به سینه، با یاد روی دلدار هر جا که هستی یارم، باشد خدانگهدار همیشه همینطور بوده است! عاشق كه می شوی رهایت میكنند. گویی می آزمایندت. رهایت میكنند تا ایمان بیاورند كه باز میگردی. رهایت میكنند تا خود نیز بدانی كه در بندی و راهی جز بازگشتت نیست. در بند آن چشمان زیبا و صدایی كه آرام است و دلنشین و ترا با عشق پیوند میدهد. و همواره میدان عشق همین بوده است. عاشقت كنند و رهایت سازند. ای سرنوشت، مرد نبردت منم بیا... زخمی دگر ... اشک بود و آهی ... و فراقی به وسعت ابدیتی بی سرانجام ... و سرابی از آفتابی ، که غروب آکنده از اندوه بی پایان آن ، افق را به دیدگان سرخ جامه اش ، ملموس رویاهای پر ز خاطراتش گردانیده بود ، که در فراق دلداده ای مجنون ، نظاره گر طریقی بود که سرابش بدان رهسپار گردیده بود ... و نفسهای به خم افتاده اش به امید دیداری دوباره ، همصدای ترنمی بود که گاهشمار دیدار آن سراب را زمزمه میکرد ... و زمین طریقی بود که آن اشک و آه را به سرانجامی رساند که حتی رویا نیز یارای بازگویی آن یادمان را نداشت ... پایانی که خبر از پیچش امواج گیسوانش را بر گریبانم میداد ... انتظار به انتهایش رسید ... سراب اینجا بود ... و زمین به آسمان نزدیک گردید تا وصال ، زمزمه حضورش را جشن گیرد ... هجرت به پایانش رسیده بود ، تا حرمت آن سراب را به پیچشی لرزان ، در پناهگاهی ظلمانی ، ابدی گرداند ... اینجا سرزمینی بود که دلداده ای پایکوبان از وصال آن سراب ، خاطره سازی میکرد ... دریغا که تقدیر بهانه ای شد برای رفتن ... دل کندن ... دیگر شب فرا رسیده بود و سراب آن غروب به پایانش نزدیک می شد ... زمان می گذشت و حسرت بیداد ... شب آمد و آن سراب در انتظار طلوعی دیگر به پایانش شتافت ... اشکها سرازیر گشتند ، تا زمزمه ای باشند یاد را ، به امید رسیدن به نگاهی . . می خواهم رها شوم باری روی دوش دلم سنگینی می کند می خواهم از آن بگریزم اما نمی شود خدایا این درد چیست که حتی مرگ هم درمان آن نیست این دو راهی بزرگ که من گرفتار آنم چیست می خواهم رها شوم از همه ی فکر ها و خیال ها از همه ی اشک ها و لبخند ها از همه ی خوشی ها و غم ها از همه چیز از همه کس حتی از نفس هایم آری، من می خواهم از نفس هایم هم رها شوم اما انگار نمی شود رهایم کن خدایا رهایم کن دردی که من دارم هیچ کس جز تو نمی فهمد حتی نفس هایم هم نمی فهمند و تو نمی دانی که چه سخت است که نفس هایت ، نفس یکدیگر باشند یعنی، نفس ِ نفس تو ، نفس تو باشد و چه درد عظیمی است که حتی نفس هایت هم این را نفهمند من این درد را به جان خریدم ولی دیگر نمی توانم من این درد را به جان خریدم چون نمی خواستم اشک نفس هایم را ببینم و تو چه می دانی اشک نفس یعنی چه تو نمی توانی درک کنی چون نفس ِ نفس تو ، نفس تو نیست نفس هایی که هستی از تو گرفتند و به تو هستی بخشیدند تا با هم آشنا شدند تو را از یاد بردند و فراموش کردند اگر تو نبودی آشنایی شان هم نبود اما این ها درد من نیست درد من این است که من بی آنها می میرم و آنها بی آنکه بخواهند و بدانند بی من و تو نمیدانی چه سخت است که نفس هایت بی تو بمیرند و تو نتوانی بمانی که آنها بمانند و اگر نفس هایت بمیرند تو گمان می کنی تقصیر تو بود و من نمی خواهم چنین شود ترسم از عذاب وجدان نیست ولی نمی خواهم نفس هایم بمیرند خدایا کاش می شد من بروم و آنها بمانند اما حیف که اگر من نباشم نفسی هم نیست و من مانده ام که بمانم یا بروم خدایا از این دو راهی رهایم کن رهایم کن بی آنکه اشک نفسی ریخته شود بی آنکه نفس هایم بمیرند و بی آنکه هرگز کسی این درد را بفهمد که اشک نفس چیست
|












