قسمتی از شعر :
برخیز شتربانا بربند کجاوه
کز شرق عیان گشت همی رایت کاوه
از شاخه شجر برخواست آوای چکاوه
مسطور سفر٬ حسرت من گشت حلاوه
بگذر بشتاب اندر از رود سماوه
در دیدهء من بنگر دریاچه ساوه
مرغان بساتین را، منقار بریدند اوراق ریاحین را، طومار دریدند گاوان شكم خواره،به گلزار چریدند گرگان، ز پى یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوى بازار كشیدند باران بفروختندش و اغیار خریدند
آوخ ز فروشنده، دریغا ز خریدار!

ماییم كه از پادشهان باج گرفتیم زآن پس كه از ایشان كمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم
وز پیكرشان دیبه و دیباج گرفتیم ماییم كه از دریا امواج گرفتیم
و اندیشه نكردیم ز طوفان و ز تیار
در چین و ختن، ولوله از هیبت ما بود در مصر و عدن، غلغله از شوكت ما بود
در اندلس و روم، عیان قدرت ما بود غرناطه و اشبیلیه، در طاعت ما بود
صقلیه، نهان در كنف رایت ما بود فرمان همایون قضا، آیت ما بود
جارى به زمین و فلك و ثابت و سیار
خاك عرب از مشرق اقسى گذراندیم وز ناحیه غرب به افریقیه راندیم
دریاى شمالى را بر شرق نشاندیم وز بحر جنوبى به فلك گرد فشاندیم
هند از كف هندو، ختن از ترك ستاندیم
ماییم كه از خاك بر افلاك رساندیم
نام هنر و رسم كرم را بسزاوار
برخیز شتربانا بربند کجاوه
کز شرق عیان گشت همی رایت کاوه
امروز گرفتار غم و محنت و رنجیم
در داو فره باخته اندر شش و پنجیم
با ناله و افسوس در این دیر سپنجیم
چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم
ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم
جغدیم به ویرانه، هزاریم به گلزار
افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقانِ مصیبت زده را خواب گرفته
خونِ دلِ ما رنگِ میِ ناب گرفته
وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
رخسارِ هنر، گونهء مهتاب گرفته
چشمانِ خرد پرده زِ خوناب گرفته
ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار
ابری شده بالا و گرفته است فضا را
وز دود و شرر تیره نموده است هوا را
آتش زده سکان زمین را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیاه را
ای واسطهء رحمت٬ حق بهر خدا را
زین خاک بگردان ره طوفان بلا را
بشکاف ز هم سینهء این ابر شرر بار
برخیز شتربا نا بربند کجاوه
کز شرق عیان گشت همی رایت کاوه
همی رایت کاوه
همی رایت کاوه
همی رایت کاوه