لیست دوستان :: 2
لیست کلوبها :: 5******* 24 اردیبهشت 86 - 17:35 |
مرا اندکی دوست بدار
ولی ...
طولانی ی ی ی !!
|
لیست توصیفنامه ها25 تیر 87 - 10:14 | |
بعد از رفتنت......
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم.تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم!
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی :
( دلم حیران و سرگردان چشماییست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی ان چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم!)
همین بود اخرین حرفت.....
و من بعد از عبور تلخ و غمگین نگاهت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غرور ساکت و نلرنجی خورشید وا کردم.
نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا ؟ شاید خطا کردم! و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی!!!! ؟! نمی دانم چرا؟ تا کی؟ برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.... و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت.....و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد...
و بعد از رفتنت گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربونی دانه بر میداشت!! تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد....وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت!!!
ناگهان کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد....و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد.کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد!!!!!
هنوز اشفته ی چشمان زیبای توام
دپببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟ ؟؟؟
کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه انتخاب او خطا کردم و من در حالتی مابین اشک و تردید وحسرت کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است!!! و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر... نمی دانم چرا؟؟؟؟
شاید به رسم و عادت و پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایش دعا کردم!
|
13 خرداد 87 - 12:17 | |
لحظه ای که زمان تمام هستی را با خود می بُرد
سکوتی به وسعت دشتهای شرق زمین را خاموشی
مطلق می کشاند هیچ کلامی گفته نشد
فقط چشم مانده بود و چشم
تنها دل بود که از حال دل خبر داشت
آسمان گرد جدایی می پاشید
ستاره ها از خجالت به نقاب نشسته بودند
باد تلاش می کرد که دستهارا به هم پیوند دهد
اما
ناگاه صدایی آمد!!!
خاموش
تقدیر است
جدایی سر نوشت است
ماه هم با زمان قهر کرد
شب تیره وتار بود
آسمان تصویری روشن از کینه ی تار بود
قدرت اشک بود که دل را نجات داد
وصدایی سرد که دل را به هلاکت کشاند
خداحافظ
وبرای همیشه خاموش شد
دیده پر از خون بود تنها
قدرت اشک بود که مرا زنده نگاه داشته تا امروز
ولی افسوس که دگر نیستم در میان شما ولی بهتر
|
13 خرداد 87 - 11:26 | |
آدمک آخر دنیاست بخنــــد آدمک مرگ همین جاست بخنــد دست خطــی که تو را عـاشق کرد شوخی کاغــذی ماست بخنــد آدمک خر نشــوی گریه کنی ! کل دنیا ســراب است بخنــد آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخنـد . |

















تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه انتخاب او خطا کردم و من در حالتی مابین اشک و تردید وحسرت کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است!!! و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر... نمی دانم چرا؟؟؟؟
شاید به رسم و عادت و پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایش دعا کردم!