لیست دوستان :: 23
لیست کلوبها :: 101عشق 21 آبان 86 - 13:56 |
لیست توصیفنامه ها29 تیر 87 - 01:04 | |
حال من بد نیست غم کم می خورم کم که نه هر روز کم کم می خورم آب می خواهم سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟؟آفتاب!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ی نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم!دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا طلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوش باورم گولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین!شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه در شهر شما یاری نبود؟؟ قصه هایم را خریداری نبود؟؟ وای!رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو دیوارتان خون می چکد خون من فرهاد و مجنون می چکد خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان این همه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی کسی مجنون نشد؟؟ آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دور و پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه! فکر دست تنگ ما را کرد؟نه! هیچ کس از حال ما پرسید؟نه! هیچ کس اندوه ما را دید؟نه! هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم |
20 تیر 87 - 08:27 | |
(پرواز با خورشید)
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم خورشید از آن دور از آن قله پر برف آغوش کند باز همه مهر همه ناز سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من از لانه برون آمده دارد سر پرواز پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست پرواز به آنجا که سرود است و سرور است آنجا که سراپای تو در روشنی صبح رویای شرابی است که در جام بلور است آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب از بوسه خورشید چون برگ گل ناز است آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد چشمم به تماشا و تمنای تو باز است من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است راه دل خود را نتوانم که نپویم هر صبح در ایینه جادویی خورشید چون می نگرم او همه من من همه اویم او روشنی و گرمی بازار وجود است درسینه من نیز دلی گرم تر از اوست او یک سر آسوده به بالین ننهادست من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست ما هر دو در این صبح طربناک بهاری از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت با دیده جان محو تماشای بهاریم ما آتش افتاده به نیزار ملالیم ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم
(فریدون مشیری) |
11 تیر 87 - 14:34 | |
تو تکرار نخواهی شد انتظار بیهودست انتظار سنگی ست برای توازن حیات و سرنوشت ما چنین بوده است ...... ببین که چگونه تقدیر خودش را بخواب خواهدزد تا عادت کنیم به فاصله ها وبدانیم خورشید بی ما طلوع خواهد کرد و ما در لابلای خاطره ها خواهیم پوسید ....... افسوس که قانون سرنوشت تسلیم ما نشد وما پنهان شدیم از چشمهای روز و شب تنها در لفافه های عاشقانه ی خویش حیات داشتیم و شوق ترنم صدایمان لبریز شاعرانه بود برای دوباره بودن .......... اما تو تکرار نخواهی شد زیرا تو برای ابدیت آمده بودی از عبورهای رنگی برای معنا شدن در خویش ناب و بی همتا ماندی وخواهی ماند! |



























