دیگه هیچی بین ما نیست...من و تو از هم بریدیم
یه حصار سرد و سنگی ...بین دستامون كشیدیم
هیچ بهونه ای نمونده...واسه ی به هم رسیدن
فرصتی نمونده باقی...واسه همدیگه رو دیدن
نقطه ی رسیدن ما...چندتا باور سوزونده اس
چندتا خواب ناتموم و...چندتا نامه ی نخونده اس
آخ،چه اشتراك تلخی...جرأت یكی شدن نیست
ساقه هامون و بریدیم...دیگه نای پا شدن نیست
حالا قلب مرده ی ما...پر تردید و سؤاله
ما رسیدیم به حقیقت...كه جدایی یه زواله
پيام ضروري
.
چه غربت و چه آدمیزادی!
کسی باشی که هیچ کس زبان دلت را نفهمد و تو سرشار از حرف دل باشی.
کسی هم که می فهمد٬ یکی باشد که نباید باشد.
خدایا من این دل و دلتنگی و این همه حرف را چه کنم؟!