لیست کلوبها :: 49آموزش گیتار فلامنکو (رشت) 18 فروردین 87 - 15:00 |
سلام به دوستان به آگهیامون یه نگاه بندازین
آگهی های ارسلان تدریس خصوصی و تقویتی ریاضیات و فروش کتاب و جزوات توسط دانشجوی كارشناسی ارشد مهندسی برق |
لیست توصیفنامه ها11 خرداد 87 - 11:02 | |
یک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند.
شاخه چندین بار این کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسیار لذت می برد.
برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خوش را تکاند تا اینکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمین افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم. |
30 اردیبهشت 87 - 20:29 | |
صاحب یک مغازۀ فروش حیوانات خانگی،روی شیشۀ مغازه اش زده بود:" سگ توله برای فروش "
روزی پسرنیققیز نقش و ضعیفی به مغازه رفت و پرسید:" قیمت سگ توله ها چنده؟ " فروشنده جواب داد: از 30$ تا50$
پسرک پولهایش را شمرد و گفت: من فقط 3 دلار و37 سنت دارم.میشه فقط یه نگاه بهشون بندازم؟
صاحب مغازه لبخندی زد وسوتش را به صدا در آورد و ناگهان توله سگ کوچولویی که پایش می لنگید،ازلانه اش بیرون آمد.
پسرک پرسید:" چه بلایی سر این توله سگ اومده؟ " مرد گفت:" پاش نقص مادر زادی داره.تا آخر عمرش لنگ میمونه." پسرک هیجان زده گفت که همینو میخواد.فروشنده گفت:" اگه اینو میخوای،نمیخواد پول بدی.مال خودت."
پسرک عصبانی شد و با حالتی تهدید آمیز گفت:نمیخواد اینو مجانی بهم بدید.این حیوونکی هم درست به اندازۀ بقیۀ سگها ارزش داره ومن پولشو کامل میدم.فعلاً هم این پولو بردارین بقیه اش روهم هر وقت پول تو جیبی مو گرفتم میارم. "
صاحب مغازه گفت:" نمی خواد اینو بخری.اون نمی تونه دنبالت بدوه،بپره،بازی کنه. "
پسرک جلو اومد و پاچۀ شلوارشو بالا زد و پای چپشو که با یه میلۀ فلزی بزرگ محافظت میشد،به مرد نشان داد و گفت:خود منم نمی تونم بدوم و بازی کنم.این سگ کوچولو هم به کسی احتیاج داره که دردش رو بفهمه..... |
26 اردیبهشت 87 - 10:18 | |
روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .
رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .
مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم" .
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.
|












